عالمی که انسان نام گرفت قسمت بیست و چهارم

عالمی که انسان نام گرفت/ امواج مسموم تغذیه هر روزه بشر – قسمت بیستم و چهارم

 

مهمترین و ضروری ترین علم آن است که برای حیات، نشاط و توانایی انسان، اساسی ترین مطالب را دارا باشد.به همین منظور قصد داریم مطالبی شامل سه بعد انسان شناسی (جسم‌شناسی، ذهن شناسی و روح شناسی)را با زبانی ساده تقدیمتان کنیم. باشد که راه گشا باشد.

 

عالمی که انسان نام گرفت قسمت بیست و سوم

 

خواص نگاه کردن به فیروزه در هر صبح:
جناب عالم فاضل مرحوم محمد حسن نائینی در کتاب شریف گوهر شب چراغ گوید: هر که صباح از خواب برخیزد و نظر بر فیروزه اندازد در آن روز مکروهی به وی نرسد و در غایت فرح و نشاط باشد و نیز گفته اند در فیروزه نگریستن موجب درازی عمر باشد و روشنایی چشم را بیفزاید و هر که فیروزه با خود دارد خواب‌های پریشان نبیند و دشمن بروی ظفر نیابد و از هیچ آفریده نترسد و پیش سلاطین و حکام و زمره‌ی خلایق عزیز و مکرم باشد.
و باز هم گوید: کسی که انگشتر فیروزه به دست کند از گزند حشرات موذی محفوظ می‌ماند ولی از خواص آن این است که صاحب چنین انگشتری صولت و هیبت ندارد زیرا فیروزه هیبت را ساقط می‌کند (منظور هیبت افراطی است) لذا ملوک و سلاطین آن را به دست نمی‌کنند و از ویژگی‌های این سنگ آن است که وقتی هوا صاف بوده صاف می‌باشد و زمانی که هوا کدر و گرفته باشد این سنگ نیز کدر و گرفته می‌شود.خواص فیروزه:
استفاده از انگشتر فیروزه به قلب آرامش می‌دهد خوف و وحشت را از آدمی دور می‌سازد و او را از چشم زخم، قتل و کشته شدن در امان می‌دارد و دشمنان را دور و آدمی را بر آنها غالب می‌سازد آدمی را در مقابل حوادث برق حفاظت کرده و نمی‌گذارد که آدمی در آب غرق گردد جانوران موذی و گزنده را دور می‌سازد و نمی‌گذارد که آنها به آدمی آسیب رسانند اول ماه نو زمانی که به ماه نگاه کردید به فیروزه بنگرید برکت و دولت برای شخص آورده و او را بی نیاز می‌گرداند استفاده از رنگ آبی آن مفیدتر است. برای زن حامله مفید و محافظ است. استفاده از آن در آدمی احساس محبت و عشق را ترقی می‌دهد و برای ترقی در علم و هنر بسیار مفید می‌باشد قلب و چشم را تقویت می‌نماید.
در اثر تأثیرات روغن و مشک تیره و مکدر می‌گردد.

دُرِّ نجف:
جناب مجلسی  در فضیلت دُرّ نجف از امام صادق روایت کرده که هر که آن را به دست کند به هر نظر کردنی به آن خداوند عالمیان زیارتی یا حجی یا عمره‌ای در نامه‌ی عمل او بنویسد که ثوابش ثواب پیغمبران و صالحان باشد. و اگر خدا رحم نمی‌کرد بر شیعیان هر آینه هر نگین از آن به قیمت بسیار می‌رسید و لکن خدا ارزان کرده است بر ایشان که توانگر و فقیر ایشان توانند در دست کنند.
ابن طاوس  به روایت قاسم بن علا نقل کرده از صافی خادم امام علی النقی که رخصت طلبیدم از آن حضرت به زیارت جدش امام رضا بروم فرمود که با خود انگشتری داشته باش که نگینش عقیق زرد باشد ونقش نگین ماشاء الله لا قوه الا بالله استغفرالله باشد و به روی دیگر نگین «محمد و علی» نقش کرده باشند. چون این انگشتر را با خود داری امان یابی از شر دزدان و راهزنان و برای سلامتی تو تمامتر است و دین تو را حفظ کننده‌تر است.
شرف شمس: 
از جمله عوذات نافذات و طلسمات عظیمات به جهت کلیه‌ی مهمات که از مجربات است که بعضی از اولیاء الله آن را اسم اعظم می‌دانند شرف شمس می‌باشد که باید در نوزده درجه جمل یعنی نوزده فروردین بر نگین انگشتری نقش کنند. از جمله خواص کلی این اسماء برای اسقام و اوجاع و دردهای بدن و برای امراض و تعجیل عافیت، مجرب است و در نکته‌ی۹۷۷ کتاب شریف و وزین هزار و یک نکته جناب علامه حسن زاده آملی (حفظه الله) در مورد شرف شمس می‌باشد که آن را به این صورت می‌نگارد.
و باز هم در وصف و تاثیر آن به فارسی گفته شده است که: 
اولی خاتمی همی یابد
لیک شرط نوشٝٔتنشٞ ایٟٟن است
بنویٟٟسد عقیب آن سه الف
بر سر هر سه چون سنان مدی
بعد از آن میم بٝید می‌بٟاشد
پس بود نردبان سه پایه
بعد از آن چار الف بود همسر
هست آن گاه‌ها و پس وادی
سیزده حرف باشد این صورت
چار حرف وی است از تورات
پٝٝنج حرف دگر ز قرآن است
ای تویی حامل چنین اسماء
نٟگزد مار و عقربت هرگز
از وبا و علل تو آزٞادی
که بود پٝنج گوشه آن خاتم
که نراند بر آن دوبار قلم
که صد و یازده بود برقم
بکشد آن چنان که نبود خم
که بود کور و چشم او برهم
که نباشد از آن زیاد و نه کم
چون انامل ستٝاره پهلوی هم
که بود کج به هیأت محجم
هر یٟٝکی در صفا چو باغ ارم
چار ز انجیٟٝل عیسی مریم
اسم اعظم همین بود فافهم
ایمنی از همه بلا و سقم
نشٞوی تٝا تویی غمین و دژم
وز تب و درد و جملگی الم• گروه بودن: 
از دیگر عوامل حائز اهمیتی که می‌تواند تأثیر به سزایی در محافظت جسم و جان انسان در برابر هر گونه انحرافی داشته باشد، جمع و گروه بودن است چرا که یَدُاللّهِ مَعَ الجَماعَهِ. اهل بیت  در فرمایشات خود، تأکید زیادی به حفظ جمع و عدم تفرقه و پراکندگی نموده‌اند تا آنجا که یکی از عوامل رسیدن خیر و برکات به انسان را جمع بودن و حفظ این اجتماع برشمرده‌اند. از جمله این تأکیدات فرمایش امیرالمؤمنین است که می‌فرمایند: وَ إیّاکُمْ وَ الْفِرْقَهَ فَإنَّ الشَاذَّ مِنَ النّاسِ لِلشَّیْطانِ کَما أنَّ الشّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذَّئْبِ
آری گروهی که همه دوست باشند، اما قصه دوست … .

دوست داشت و سپس آفرید: 
انسان بدون دوست، انسان نمی‌شود و بی همراه به جایی نمی‌رسد و هر کسی که به جایی رسیده، همراهی او را کشانده گرچه که خودش نفهمیده است. پس دوستی نمودن می‌شود مقدس و هم صحبت شدن می‌شود مقدس ترین کار عالم، اما نا پایدارترین رابطه‌ها رابطه‌ی بیماران است، درست است که بسیاری از بیماری‌های جسمی مسری نیست، اما افکار و حالات و هر آنچه در درون پنهان می‌کنیم، در قالب جسم نمی‌گنجد و همیشه در پرواز است و این چنین است که سرایت می‌کند. پس سالم باش تا پایدارترین دوستی از آن تو باشد و صمیمی ترین دوستت را به سلامتی سوق ده، نکند آنکه دوستش می‌داری به گرفتاری‌های تو بیمار شود و در درون رنج و عذاب را به دوش کشد و تو در حقیقت درباره‌ی کسی که از صمیم جان دوستش می‌داری، این را راضی نمی‌گردی، اما آنکه می‌گوید من هیچ کسی را دوست نمی‌دارم در بدترین بیماری ببین، چون در این جهان شگفت آنچه زیبا و بهترین است وجود دارد و قابل دسترسی.
آری شاید به تعداد کلمه‌ی خدا، واژه‌ی دوست دارم یا ندارم را از دهان هر انسانی در هر عصری شنیده ای، چون خداست همان پنهانِ دوستی و سر چشمه‌ی به هم پیوستن، اوست کسی که انسان‌ها را به هم عاشق می‌کند و عشق مقدس را مظهر حرکتی متعالی قرار داده است. اما از پستی دنیا همین بس که گوهر، خود وسیله و طعمه گردد برای ویرانگری: شیطان این گونه به گرمی عشق واقف شد و بر دوستی‌ها معنای دیگری زد و بر عشق روحی دیگر دمید، و سرخی عشق را به خاکستر تبدیل نمود، عشق همان است که برایش خون جاری کنی و نه اینکه در پناه خاکستر، گاه پنهان و گاه پیدایش کنی.
آری عشق در زیر خاکستر دنیا این گونه معنی شد، که بسیاری برای زبان و نان عشق بازی می‌کنند و خود خبر ندارند …
دلا یاران سه قسم اند گر بدانی
به نانی نان بده از در برانشٞ
ولیکن یار جانی را نٟٟگهدار
زبانی اند و نانی اند و جانی
نوازش کن یاران زبانی
به راهش جان بده تٝا می‌توانیبعضی به خاطر کمبود‌ها عاشق می‌شوند، بعضی به خاطر سختی ها، بعضی به خاطر خستگی‌ها دلبسته می‌گردند و بعضی به خاطر بیکار بودن.
آری بعضی در خود احساس نیاز تولید می‌کنند، نه اینکه واقعاً نیازمند یک همدم باشند و لزوم بودنش در لذت بردن از دنیا و آخرت را حس کرده باشند، پس بسیاری از عاشق‌های امروزی فریاد حسرت‌ها و خستگی‌ها و سختی‌ها را در خود فرو برده اند و تو شاید قربانی و صید این حقارت‌ها باشی
اگر از دوست، به کامی برسند
و گر ایٟٟن خواسته برناید گاه
دست بر هم، به ثٝناء می‌کوبند
پای، بر فرق وفا می‌کوبند

جج
آری بسیاری از دوستی‌های امروزی یعنی تعامل بیماری ها، چون این بیماری‌ها از هر چیزی سرایتش بیشتر است، می‌توانی در خودت ببینی که از هر دوست صمیمی چه گرفته‌ای و در تنهایی بارها و بارها با آن کلنجار رفته ای. این‌ها بیماریهای خاموش اند و بی صدا عاشق را در عمق خستگی‌اش خفه می‌سازند، این عشق نیست این حماقت است، له کردن دوستی‌ها است و هدیه دادن افسردگی ها، اینگونه ما با خوبی‌ها دشمن شده ایم و با بدی‌ها خو‌گرفته‌ایم.
مایٟٟیٟٟٞم که دوست خویش دشمن داریٟٟٞم
با قٝاصد دشمنان خود ما یاریٟٟٞم
ما دشمن هر عاشٝقٞ و هر بیٞداریٟٟٞم
ما دامن خود همیٝشٞه در خون داریٟٟٟٞمآنکه گفت خدا در عشق هیچ کاره است به تعداد عبادت کنندگان او، دوست عوض خواهد کرد و بسیار صمیمی‌ها را به دست زمانه خواهد سپرد تا بفهمد زنجیر عشق بدست خداست و زنجیر نیرنگ و آلودگی که دوستی می‌نامیم بدست ماست
انصاف بده که عشٝقٞ نیکو کار است
تو شهوت خویش را لقٞب عشٝقٞ نهی؟!
ز آن است خلل، که طبع بد کردار است
از شهوت تٝا عشٝقٞ ره بسیار است

بسیاری از انسانها در غم بدست آوردن حتی یک دوستِ همپا مرده اند، همانها که خبره در بدام انداختن و جذب بهترین‌ها بوده اند، همانها که زیباییشان چشم‌ها را خیره می‌کرد و لطافت ونرمی صدایشان قلب‌ها را تکان می‌داد، در جهنم می‌گویند و لا صدیقٍ حمیمٍ، گفته بودند با ما تا آخرش هستند، اما عادتمان دادند به پوچی‌ها و خود رفتند.
آنکه به کمتر چرب زبانی، دل می‌دهد و آنکه به کمتر زینتی هوایی می‌شود، درمانش کنیم، نه عاشقش شویم، قلب اگر قلب است آنقدر زود اهلی نمی‌گردد، این قلب با این دنیا خو نکرده است، اگر عاشقی و صادقی، دل از کسانی بِبَر که هزاران هزار زیبای مریض او را سست نمی‌کنند، به یک کرشمه دل نهادن، مرگ قلب است، قُلوبُ الرِّجالِ وَحشِیَّهٌ فَمَن تَأَلَفَها اَقبَلَت عَلیه
فرمود خدا به وحی کای پٝیٟغمبر
هر چند ز آتشٞت جهان گرم شده است
جز در صف عاشٝٔقان بمنشٞیٝن، بگذر
آتشٞ بمرد ز صحبت خاکستر

آری به بند کشیدن این انسانها به تمام عالم می‌ارزد، اما ریسمانت بسیار محکم باشد و از عمق روح تا صیدت بهترین باشد، آنرا صید کن که بیمار نباشد تا در غریبی و بی کسی هم نمانی، که گفته اند فقد الاحبهِ غُربهٌ
دوست داشتن یک پا در عقل دارد و یک پا در دل، هر که را که دوست می‌پنداریم، مرور زمان به عقل و قلبت می‌فهماند که، خیال کرده اید که او را دوست داشته اید، دوست شدن کمترین هزینه را دارد، یک ظاهر نمکین و کمی زیبایی و کمی قدرت انشاء، اما دوست ماندن هزینه اش، کمی جسمی است، اگر عاشقِ یک بیمار شده ای، پس تمام زمین را به نامش کن، اما او قانع نمی‌شود زیرا چشمانش گرسنه است، اما هزینه‌اش فقط بر طرف کردن نیاز جسمی نیست، مغز و عقل هم از او بهره می‌خواهد، اگر ناتوان در فهم است، دوستی کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شود و مهم‌تر اینکه دل و روح هم در اوج تشنگی و در عطش آرامش است، اما معشوقه‌ی من خود بیمار و بی قرار است، چگونه فاقد شیء معطی باشد، او خود آرامشی را کسب نکرده که به من ارزانی کند، دو گرسنه پای سفره‌ی خالی هم نشسته اند، آری بعد از مدتی که گذشتِ زمان چهره‌ی زیبا را برایمان تکراری نمود و کاملا احساس نمودیم معشوقمان از ذهن و روح خالی خالی است، بهانه‌ها جوانه می‌زند و تیشه به ریشه‌ی دوست و دوستی می‌زنیم.
یادم آید
تو به من گفتی
از ایٟٟن عشٝقٞ حذر کن!
لحظه‌ای چند براین آب نٝٔظر کن
آب، آیٝیٟٞنه‌ی عشٝقٞ گذران است
تٟٝوکه امروز نٔٔٔگاهت به نٔٔٔٔگاهی نٟگران است
باش فردا که دلت بادگران است!
تٝا فراموش کنٞی،
چندی از ایٟٟن شهر سفر کن!
باید گذشت از آنچه گذشتنی است
آری سفری باید!
اما به کجا؟ درست نمی‌دانم!
گرچه بسیاری در تغافل می‌گویند این دوستی‌ها فقط تفریحی است و در اصل زندگی محتاط‌تر عمل می‌کنیم، غافل از اینکه در سنین انس گرفتن ها، تودر حال عادت کردن به این حالات و بیماریها هستی و در زندگی آینده‌ات باید منتظر بازگشت این بی قراری‌ها باشی. به همین سادگی دودمان زندگی‌های بسیاری بر باد رفته و خواهد رفت. اینچنین است که رفتار، عادت و عادت، شخصیت و شخصیت، سرنوشت را شکل می‌دهد.
آه، آری!
زمزمه‌ی غربت تکرار آدم هاست!!!
تکرار ناخواسته آمدن‌ها و ناخواسته رفتن ها،
تکرار حس کردن ها
و احساس نکردن ها،
تکرار تکرارها، اما، تا به کی؟
تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر
نٝتٟٞوانم، نٝتٟٞوانم جستن
هر زمان عشقٞی و یاری دیگر
کاش ما آن پرستو بودیٟٟٞم
که همه عمر سفر می‌کردیٟٟٞم
از بهاری به بهاری دیگر
آن چنان آلوده ست
عشقٟٞ نمناکم با بیٟٟم زوال
که همه زندگی‌ام می‌لرزد
مثل ایٟن است که از پنجره‌ای
تٝک درخٔتٞم را سرشٝار از برگ،
در تب زرد خزان می‌نٟگرم
مثل این است که تصویٟری را
روی جریان‌های مغٔشوش آب روان می‌نٟگرم
باز هم اگر دوست داری محبوب‌ات تا ابد به پایت بنشیند و تو همراهش باشی، باید بدانی که عاشق ماندن تا ابد، سلامت جسم و ذهن و روح را با هم می‌خواهد اگر عاشقی چرا خود را درمان نمی‌کنی و یا در پی درمان معشوق‌ات نیستی تا با هم جاودانه بمانید پس بیایید یکدیگر را مسخره نکنید و با هم رو راست باشید بدانید که هر دو یکدیگر را به بازی گرفته اید و خود نمی‌دانید
تا به کی شعر، که هیٝٝچٞشٞ نخرند؟
تا به کی عشٝق، که حسرت بکشیم؟
تا به کی ذوق، که تحقٞٔیر کنند؟
تا به کی مهر، که تزویر کنند؟ …

… به دوستی نٔتٟٞوان تٟکیه این زمان کردن
به روی آب، نمی‌باید آشیان کردن
برای یافتن یار یکدلی بگذشت
تمام عمر عزیزم به امتحان کردن

بیایید دوستانی بگیریم که حرف و دلشان یکی است و در دل باورشان داشته باشیم، اگر چه در زبان و رفتار تبعیتشان نمی‌کنیم. شما خواه یا نا خواه روزی مرگ گلوگیرتان می‌گردد، قبر تنگ و تاریک، محل زجر و بی تحملی…
در زمانی که فرزندانی مهربان بعد از گذشت سالی از مرگ والدین، دیگر یک بار هم بر سر قبر آنها حاضر نمی‌شوند باید انسان دوستانی داشته باشد که از فرزند و برادر به او نزدیک‌تر باشند و او را بعد از شروع تنهایی ها، تنهایش نگذارند، بلکه با روحش همراه باشند و پشتوانه
من زیان‌ها کرده‌ام من دیده ام
تیر، پران است از چشم بدان
زخم‌ها از چشم هر بی پا و سر
خلوت آمد تیر ایشان را سپر …

… خو کرده ام، به عشقٞ بلا خیزٝٝٔ خویٟشتن
بد دیده ام، ز مردم دل سرد زود جوش
دل بسته ام، به شعر غم انٟٟگیزٜٜٝٝٔ خویشتن
نازم به قلب کم آمیزٝٝٔ خویشتن

از عشق سخن می‌گویند …

بسیار به تو عاشق بودیم، اما بی سخن بود این عشق، و پوشیده در حجابی سنگین، و هم بدین جهت بوده است که عشق، ژرفای خود را نمی‌شناسد، مگر در لحظه‌ی تنهایی.
ما را به خودمان بشناسان و با ما بگوی از آنچه بر تو نمودار گشته است، از آغاز ولادت تا … ، و چون عشق بر شما بال گشاید، تسلیمش شوید، هر چند با شمشیر نهفته در بال خود، جراحت و زخمی بر جانتان زند.
و آن هنگام که با شما سخن می‌گوید به کلامش اطمینان کنید، اگر چه آوای او، چینی رؤیای شما را در هم بکوبد و فرو ریزد! و عشق، این کارها را از آن جهت می‌کند که دریچه‌های دل را به روی شما بگشاید، تا به حرمت این معرفت، ذره‌ای شوید از قلب حیات.
زنهار، اگر با چنگ زدن به احتیاط و پروا، از عشق تنها طالب کام هستید و آرامشی خام، پس لباس برهنگی، به تن خویش بپوشانید و پای از خرمن عشق واپس کشید و به دنیای بی‌فصل خود نزول کنید، که در آن لب به خنده گشوده می‌شود، ولی نه از اعماق دل، و اشکی از دیده فرو می‌چکد نه به‌ های های جان.
عشق چیزی بعنوان تحفه و هدیه نمی‌دهد مگر خویش را و نمی‌ستاند، مگر از خویشتن، نه در بند تملک است و نه در سودای تصاحب، که عشق را عشق کفایت می‌کند و نهایت عشق فقط همان است.
و این گمان صحیح نیست که بگوییم، گامهای شما طریق و راه عشق را معین می‌کند، بلکه عشق خود راهنماست و راهیاب، اگر گوهری قابل ارزش در وجودتان بیابد.
برای عشق، هیچ آرمانی بجز تجلی خویش نیست لکن شما هم اگر در دل عشقی دارید و در سر تمنایی، باید همچون عشق در پی تجلی خویش باشید.
پس هنگام سپیده دم، چشم از اشتیاق دلی بی تاب و حق شناس بگشایید و روزی دیگر را در هوای عاشقی، آغاز کنید. و هنگامه‌ی ظهر، فراغتی بگیرید از خلسه‌ی عشق که شما را به پرواز وا می‌دارد. و در شامگاهان، برای قدر دانی و سپاس، به خانه روید و با نمازی به قبله‌ی معشوق در دل، خفتن آغاز کنید و آوازی به ستایش و ثنای دوست، بر لب داشته باشید.
و دوست بدارید، اما عشق را به زنجیر بدل نکنید، برای به دام انداختن.
و همگام نغمه ساز کنید و پای کوبی کنید و شادمان باشید، اما مهلتی دهید که، هر یک در حریم خلوت خود آسوده و تنها باشند، مثل تارهای عود، که تنهایند هر کدام، اما برای یک ترانه‌ی واحد در ارتعاش.
دل سپردن، آری حکایتی است دلپذیر و شیرین، اما شایسته نیست که دل را به اسارتبدهید، که بلوط و سرو، در سایه‌ی هم سر به آسمان نکشند، چرا که یکی دیگری را به اسارت و بند کشد…

کتاب : عالمی که انسان نام گرفت
نویسندگان: سید رسول کاظمیان نژاد , محمد موحدی پور , سید ایمان منبتی

ادامه دارد…

دیدگاهی بنویسید

مطالب مشابه

عالمی که انسان نام گرفت
عالمی که انسان نام گرفت
عالمی که انسان نام گرفت
عالمی که انسان نام گرفت
عالمی که انسان نام گرفت
عالمی که انسان نام گرفت

"" به علاقه مندی ها اضافه شد