عالمی که انسان نام گرفت قسمت سی و پنجم

عالمی که انسان نام گرفت/ عالم و آدم – قسمت سی و پنجم

 

مهمترین و ضروری ترین علم آن است که برای حیات، نشاط و توانایی انسان، اساسی ترین مطالب را دارا باشد.به همین منظور قصد داریم مطالبی شامل سه بعد انسان شناسی (جسم‌شناسی، ذهن شناسی و روح شناسی)را با زبانی ساده تقدیمتان کنیم. باشد که راه گشا باشد.

 

عالمی که انسان نام گرفت قسمت سی و چهارم

 

سؤال شد محبت چیست؟ گفت: اوَّلها حَبْلٌ وَ آخِرُها قَتْلٌ. 
شکسته باش و خاموش، که سبوی درست را به دست برند و شکسته را به دوش.
امروز را، غنیمت دان که دیر نپاید که از ما کسی را یاد نیاید.
پیوسته رنج مردم از سه چیز است: از وقت بیش می‌خواهند و از قسمت بیش می‌خواهند، و آنِ دیگران از آنِ خویش می‌خواهند. چون روزیِ تو از روزیِ دیگران جداست این همه رنج بیهوده چراست.
آنان که خدای را شناختند به عرش و کرسی نپرداختند.
خدای تعالی بیند و می‌پوشد همسایه نمی‌بیند و می‌خروشد. چنان زی که به ثناء ارزی و چنان میر که به دعا ارزی. لقمه خوری هر جایی، طاعت کنی ریایی، صحبت رانی هوایی، فرزند خواهی خدایی؟! زهی مرد سودایی.
آنکه دارد می‌پوشد و آنکه ندارد می‌فروشد.
تا بتوانی زیارت دلها کن کافزون ز هزار کعبه آمد یک دل
بدایت همه درد است و نیاز، نهایت همه ناز است و کشف راز.
توانگر به زر نازد و درویشان با (نَحْنُ قَسَمْنا) سازند.
در پیش رفتن جاه طلبی است در برابر رفتن بی ادبی است. باز پس رفتن بوالعجبی است.
عمر به نادانی به آخر مرسان. بیاموز و بیاموزان.
اصل خطا نکند. بی اصل وفا نکند.
هر که ملامت نترسد ازو بگریز.
چون پیش بزرگی درآیی همه گوش باش. چون او سخن گوید تو خاموش باش. اگر دیوانه‌ای از سلامت بپرهیز. اگر عاشقی از عافیت بگریز.
زنده نشدم تا نسوختم.
چون آفتاب معرفت عیان گردد عارف بی بیان گردد.
در آن منگر که اول در رنج افتادی در آن نگر که آخر بر سر گنج افتادی.
در رنگ و پوست منگر در پسند دوست نگر.
کار او دارد که یاد او دارد.
بترس از کسی که از کسی نترسد و هرچه کند از کس نپرسد. اگر بترسی بپرسی اگر نترسی نپرسی.
مُهر از کیسه بردار و بر زبان نه. مِهر از درم بردار و بر ایمان نه. رنجورم که نه یک رنگم، گاه با او به آشتی و گاه به جنگم. گاه بهشتیان را فخر، گاه دوزخیان را ننگم. اهل عنایت عزیز است و نشان آن دو چیز است: یا عصمت به اوّل بار، یا توبه در آخِر کار.
خرقه با دلِ پراکنده چون تخمی بوَد بر سنگی افکنده. جوانمرد چون دریاست و بخیل چون جوی، پس درّ از دریا جوی نه از جوی.
دوستی او را شاید که در وقت خشم ببخشاید.
دانی که بر هوا چرا نمی‌پری زیرا که از هوا نمی‌بُری.
لقمه حرام و راضی شدن به نام، الله داند که ماتمی بود تمام.
بلائی که تو را مشغول کند بدو به از عطائی که مشغول کند از او.
همه عیش‌ها در بی عیشی است.
بندگی کردن جز مَلک را بر بنده حرام است. تو او را بنده باش همه عالم تو را غلام است.
همت بلند دار تا به هر خسی در نیاویزی. خوش‌خوی باش تا به هر دلی بیامیزی. سخن با تو او می‌گوید من ترجمانم، تیر قهر بر جانِ تو او می‌زند من کَمانم.
محبت در بزد محنت آواز داد. دست در عشق زدم هر چه بادا باد. دفع تقدیر تو را توان ندارم. عذر تقصیر خود را زبان ندارم. عیبی که در شماست دیگران را ملامت نکنید. داد طاعت ناداده دعوی کرامت مکنید.
الهی! مرا از دنیا هرچه قسمت کرده‌ای به دشمنان خود ده و هرچه از آخرت قسمت کرده‌ای به دوستان خود ده که ما را تو بسی.
ادبُ الخدمه اعزّ من الخدمه.
– بشر حافی را گفتند که فلان توانگر شب به نماز بر می‌خیزد و روز روزه می‌گیرد. گفت: او فضولی مسکین است که حال خود را رها کرده و در حال دیگری اندر آمده است؛ او را شایسته چنان بودی که گرسنگان را سیر ساختی و برهنگان را جامه پوشاندی.
– اگر بخواهی که مردم تو را بشناسند، همین نشانه‌ی بزرگِ دنیا دوستی تو باشد.
– همه‌ی نعمت‌های دنیا، از آغاز آن تا انجامش، با غم خوردن ساعتی برابر نیست؛ پس چرا همه‌ی عمر خود را در غم دنیا به سر می‌بری، با اینکه چیز اندکی از آن بدست می‌آوری؟
شنٞیدم وقت سحرگاه عید
یٝکی طشٞت خاکستری بی خبر
همی گفت ژولیده دستٝار و موی
که‌ای نفس، من در خور آتشٞم
ز گرمابه آمد برون بایزید
فرو ریٝختٔند از سرایی به سر
کف دست شٟکرانه مالان به روی
به خاکستری روی در هم کشمٜٜٜ؟ٜٜٜٜٜٜٜٜ
پرسیدند عُمر تو چند است؟ گفت: چهار سال گفتند: این چگونه باشد؟ گفت هفتاد سال است تا در حجاب دنیایم، امّا چهار سال است که وی را می‌بینم و روزگار حجاب از عمر نشمرم.
-گفت: اگر بمیرم و گویند چه آوردی؟ گویم: درویش اگر به خانه‌ی ملک شود نگویند چه آوردی گویند چه خواهی!
کو سوختٞٞٞه‌ای که سازمش همدم خویش
پس هر دو به کنج خلوتی بنشٞینیم
خواهی که رسی به کام بردار دو گام
نیکو مثلی شٝٔنو ز پٝیٟٞٞر بسطام
یا دلشده‌ای که یابمش محرم خویش
من ماتم خویش دارم او ماتم خویش
یک گام زدنیا و دگر گام زکام
از دانٟٞه طمع بٝٝٔبر که رستی از دامگفت: از فرزندان کیستی؟ گفت: از فرزندان امیرالمؤمنین گفت: پدر تو دو شمشیر می‌زد یکی با کافران و یکی با نَفس.‌ای سّید که فرزند اویی از این دو کدام را کارفرمایی؟ سیّد چون شنید بسیار بگریست و پیش سیّد در خاک می‌غلتید.
نقل است که در بغداد دزدی را آویخته بودند، عارفی رفت و پای او را بوسه داد. او را سؤال کردند. گفت: هزار رحمت بر وی باد که در کار خود مَرد بوده است و چنان این کار را به کمال رسانیده است که سر در سر آن کرده است.
حق تعالی هیچ مکانی نیافرید از عرش تا ثری از دل انسان عزیزتر، از بهر آنکه هیچ عطایی نداد خلق را از معرفت عزیزتر و عزیزترین عطاها در عزیزترین مکان‌ها نهند و گر در عالم مکانی از دل انسان عزیزتر بود معرفت خود آنجا می‌نهاد.
و نیز او را گفتند: فلانی بر روی آب می‌رود، گفت: ماهی در آب و مرغ در هوا عجیب‌تر از آن می‌کنند!
وقتی عارفی را گفتند: فلان کس دریک شب به مکه می‌رود، گفت شیطان هم در یک لحظه از مشرق به مغرب می‌رود.
عارفی گفت: صاحب استقامت باش نه صاحب کرامت که نفس تو کرامت خواهد و خدا استقامت.
-گفتند: شنیده‌ام که سگان و گرگان و شیران پیش تو به زیارت آیند. گفت آری سگ بَرِ سگ آید.
-‌ای مؤمن! حکایت نویس مباش چنان باش که از تو حکایت کنند.
– هر که از چیزی بترسد از او گریزد و هر که از خدای ترسد در او گریزد.
-هر کس به اوصاف عبودیّت جاهل باشد به صفات ربوبّیت جاهل‌تر باشد.
– هر که را یک صفت مانده بُوَد چون مُکاتبی بُوَد که اگر یک درم به وی باقی بُوَد او آزاد نَبُود و بنده‌ی آن یک دِرَم بُوَد.
نفس اژدهاست او کی مرده است
تا به خود دعویّ هستی می‌کنی
‌ای در این کاخ امانی به غم و شادی بند
پیٟشٞ دانا چه بُوَد مُلک ِهمه دنیا؟ هیچ
سنگ آزٞار مزن بر دلِ ارباب صفا
او به خود هست و جهان هست بدو
از غم بی آلتٞٞی افسرده است!
آشٞٔٔٔکارا بت پرستی می‌کنی
بنده‌ی نَفس خودی دَعویِ آزٞادی چند؟
لافِ دانش چه زنی‌ای که به هیچی خرسند؟
کآمد آسان شٝکن ِشیشه و مُشٔکل پٝیٞوند
نٞیست دان هر که نٞپٝٝیوست بدو

– عالمان آن گویند که شنٞیده باشند

جوانمردان آن گویند که دیده باشند
– نقل است که عارفی باغکی داشت یک بار بیل فرو برد نقره برآمد، دوم بار فرو برد زر برآمد، سوم بار فرو برد مروارید و جواهر برآمد. گفت: خداوندا من بدین فریفته نگردم و به دنیا از چون تو خداوندی بر نگردم.
– نقل است فردی شیخ را گفت: بیا تا دست یکدیگر گیریم و از زِبَر این درخت بجهیم و آن درختی بود که هزار گوسفند در سایه‌ی او بخفتی؛ شیخ گفت: بیا تا هر دو دست لطف حق گیریم و بالای هر دو جهان بجهیم که نه به بهشت التفات کنیم و نه به دوزخ.
وقت را غنیمت دان آن قَدر که بتوانی
– هر وقت خوش که دست دهد مغٔٔتنٞم شمار
پٝٔیوند عمر بسته به مویی است هوش دار
-من از چه عاشٔٔقم و رند و مست و نامه سیاه
– گر من آلوده دامنم چه عجب
– برو از خانه‌ی گردون بِدَر و نان مطلب
– که شنیدی که در این بزم دمی خوش بٝنشٞست
-دیدی آن قهقهه‌ی کبکِ خرامان حافظ
– گوهر پاک بباید که شود قابلِ فیض
– به سعی خود نٔٔتٟٞوان برد پی به گوهر مقصود
– غازی به ره شهادت اندر ره و پوست
در روز قیامت این بدان کی ماند؟
– بی دلی در همه احوال خدا با او بود
– با خرابات نٝٔشینان زکرامات ملاف
– معشوق چون نٝٔقاب ز رخ در نٟٞمی کشد
– در کارخانه‌ای که ره عقل و فضل نیست
– در حریٟٟٟٞم عشٝقٞ نٔتٟوان زد دم از گفت و شنید
-‌ای که دائم به خویش مغروری
مستی عشٔقٞ نیست در سر تو
– گفت «آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
– با دل خونین لبِ خندان بیاور همچو جام
– یارب بر خلقٞ ناتوانم نٟکنی
از طعنه‌ی دشمنان مرا باکی نیست
– بس تجربه کردیٟم در این دیر مکافات
– فرزند گوهری را عزّ از نسب نباشد
– همه چیز را تا نجویی نیابی
– گلی که خودم بدادم پۣٞٞٞیٝچ و تابش
به درگاه الهی کی روا بود
– مُنٟکر چه شوی به حالت سوخٔٔٔٔتٞگان
ج حاصل از حیات‌ای جان این دم است تٝا دانی
کس را وقوف نیست که انجام کار چٝیٟٞست
غمخوار خویش باش غم روزگار چٝٝٔیست
هزار شٟکر که یارانِ شهر بی گُنٞه‌اند
همه عالم گواه عصمت اوست
کاین سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
که نه در آخرِ صحبت به ندامت برخاست؟
که ز سر پٝنٞجۣه‌ی شاهین قضا غافل بود
ورنه هر سنگ و گِلی لؤلؤ و مرجان نشٟود
خیال باشد کاین کار بی حواله برآید
غافل که شهید فاضل‌تر از اوست
کاین کشتٞٞه‌ی دشمن است و این کشتٞٞه‌ی دوست
او نمی‌دیدش و از دور خدایا می‌کرد
هر سخن جایی و هر نٟٟٝکتٞه مکانی دارد
هر کس حکایٟٝتی به تصویر چرا کنند؟
فهم ضعیف رأی فضولی چرا کند؟
زآنٟٟکه آنجا جمله اعضاء چشم باید بود و گوش
گر تو را عشٔقٞ نیست معذوری
رو که تو مستِ آبِ انٟگوری
سخت می‌گردد جهان بر مردمانِ سخت کوش
نی گرَت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
در بوته‌ی صبر امتحانم نٟکنی
مستوجب رحم دوستٝانم نٟکنی
با دُرد کشان هر که در افٝٔتاد برافٝٔتٔٔٔاد
عیسی عزیز نفس است گرچه پدر ندارد
جز آن دوست را تا نیابی نجویی
به آب دیدگانم دادم آبش
گل از مو دیگری گیره گلابش؟
نه هرچٞٞه تو را نَبُود کس را نَبُوَد

در جمله هیچ چیز به تو از تو نزدیک‌تر نیست، چون خود را نشناسی دیگری را چون شناسی؟ و همانا که گویی من خویشتن را همی‌شناسم و غلط می‌کنی! که چنین شناختن کلید معرفت حق را نشاید که ستور از خویشتن همین شناسد که تو از خویشتن سر و روی و دست و پای و گوشت و پوست ظاهر بیش نشناسی.
آنچه در علم بٝٝیٟش می‌باید
نامه‌ی ایزدی تو، سر بسته
تا بٝبٝیٟنی که هر دو گیتٞٔی نٝقد
مسجدی کز حرام برسازی
زیرا این گِرد خیٟمه‌ی مینا
دل ز معنٞی کند طَرَب سازی
در خیبٞر به دست نٝٔتوان کند
از حقیقت به دست کوری چند
روح قرآن به آسمان بردند
در جهان نیست صاحب دردی
شرع را یک تنِ خَلَف بٝنٝماند
نه به اقرار دوستان شادیٟٟم
دو قدم راه نیست ولی
هرچٞٞه هستی است در تو موجود است
گرگ اجل یکایک از این گلّه می‌بٞرد
ارباب ظلم را به ستم دست روزگار
کسی کو آزمود آنٟگه پٝٝٔیوست
چو پٝیٟوندی و آنٔٔٔٔگاه آزٞمایی
به مثل خود بود هر جنس مایٟل
مُردار بود هر آنٟکه او را نٟٟٟکشند.
گر در ره عاشقٞی قدم راست نهی
دانشٞ ِذاتِ خویش می‌باید
باز کن بندِ نامه آهسۣتٞٞٔه
کرده با یٝکدگر به یک جا عقد
عاقبت خر در او کند بازی
از هزاران یٝٝکی شود بینا
تو به دستٝار و سر چه می‌نازی؟
دل تواند دل اندر این دل بند
مصحفی ماند و کهنه گوری چند
نٝقدِ تحقیٝق از میان بردند
بی ریا دم نمی‌زند مردی
روش و سیرت ِخلف بنماند
نه به انٞٔٔکار دشمنان دل تٝنٟگ
تو در اوّل قدم همی مانی
خویشۣتٞٞٞٞٞٞٔن مگر نمیدانی
ویٟن گلّه را نٟٝگر که چه آسوده می‌چرند
از بٝٔیخٞ بر کند که درختٔٔٔانِ بی بَرَند
نباید بعد از آن خاییٞدنشٞ دست
ز حسرت دست خود بسیار خایی
که قائم شد بر این معنی دلایٟل
کار را به پایان آن سۣنجند.
معشوقه به اوّل قدمت پٝٝٝیٟشٞ آید!

جوانمردا مرا یقین شده است در سلوک که اصول همه مذاهب راست بوده است و در سالیان دراز روایان او را تحرف کرده اند. و ما آفه الاخبار الّا رُواتها
صوفی به نَقدِ وقت خوش باشد و آنکه به لَیتَ و سَوفَ اُفتد صوفی نبود.
قدر مردم سفر پدید آرد
چون به سنگ اندرون بود گوهر
بر سر کوی قناعت حجره‌ای باید گرفت
آن بُوَد دل که وقت پٝیٟچٞا ‌ٚٚٚٚپۣٝیٔچ
بید بی بار ایمن است از رحمت هر کس ولی
از لقب مُفتی نگردد بی تعلّم هیٝٝٔٔچ کس
صد علی در کوی ما بیش است با زیب و جٝٔمال
خانه‌ی خویش مرد را بند است
کس نداند که قیٟمتشٞ چند است
نیم نانی می‌رسد تا نیم جانی در تن است
جز خدا اندر آن نیابی هیٝٝٔٔچ
سنگ نا اهلان خورد شاخی که دارد میوه بار
علم باید تا کند درد حماقت را دواء
لیک یک تن را نخواند هیٝٝٝٝٔچ عاقل مرتضی
ج
درویشی از روزگار پیش پیر طریقت بنالید. پیر گفت:‌ای ظریف درویش! دوست داری که تو را چشم نبود و ده هزار درهم در دست بود؟ گفت نه. پیر گفت: خواهی که عقلت نبود و همان هزار درهم بود؟ گفت: نه. پیر گفت:‌ای مسکین! به دو حرف تو را بیست هزار درهم حاصل است، تو را چه جای شکایت است؟
عاشٔقٞٞی دشوار دان چندان که باشی یار خود
گه تَرک وجود غم فزاینده کنی
آینده‌ی عمر خواهی از رفتٞٞٞه فزون
آن درد نشان مده که در جان تو نیست
از بی خردی بود که با گوهریان
چون ز خود بٝٝٔیزٝٝٝٔار گشتٞٞٞی عاشٔقٞی دشوار نیست
گه آرزوی حیات پاینده کن
در رفتٞٞٞه چه کردی که در آینده کن
بگذر ز ولایٟتی که آن زان تو نیست
لاف از گهری زنی که در کان تو نیست

همان حضوری که در وقت نماز دارم در هنگام اکل طعام نیز دارم.
یکی دَر با یزید بکوفت. گفت: که را می‌طلبی گفت: بایزید را می‌طلبم. گفت سی سال است که بایزید در طلب بایزید است و او را ندید.او را چون خواهی دید؟
چون عشٔقٞ به دل رسید دل درد کند
در آتشٞ عشٔقٞ خود بسوزد و آنٔٔٔٔگاه
بی بلاء نازنین شمرد او را
تا بدانی که وقت پٝیٟچٞا ‌ٚٚٚٚپۣٝیٔچ
از ازل چون عشٔقٞ با جان خوی کرد
هر که را خوش نیست دل با درد تو
گر بود در ما تمی صد نوحه گر
روزی که مدار چرخ و افلاک نبود
بر یاد تو مست بودم و باده پرست
در زمین و آسمان و عرش نیز
در دل ِمؤمن بگنجٝمٜٜٜٜٜٜ‌ای عجب
درد دل مرد، مرد را مرد کند
دوزخ ز برای دیگران سرد کند
چون بلاء دید در شمرد او را
هیچ کس مر تو را نباشد هیٝٝٔٔچ
شور عشقٞم این چنین پرگوی کرد
خوش مبادش زآنٟکه نبود مرد تو
آه صاحب درد را باشد اثر
و آمیزٝٝٝٔش آب و آتشٞ و خاک نبود
هر چند نشان باده و تٝٔاک نبود
من نگنجمٜٜٜٜٜٜ این یقین دان‌ای عزیز
گر مرا خواهی در آن دل‌ها طلب

ای درویش! هر کجا امن هست بهشت هست، و هر کجا امن نیست دوزخ است.
می‌پنداری که هرکس که لذّت برگیرد حسرت او کمتر باشد؟ حقّاً که حسرت او بیشتر باشد، زیرا که با این عالم بیشتر خو کرده باشد. آنچه در شرح عذاب گور گفته اند از روی صورت و مثال، من از روی معنی با تو بیان کردم.
تو را یک سخن بگویم: این مردم به نفاق خوش دل می‌شوند، و به راستی غمگین می‌شوند. او را گفتم تو مردی بزرگی، و در این عصر یگانه ای. خوشدل شد و دست من گرفت و گفت مشتاق تو بودم و مقصّر بودم. و پارسال با او راستی گفتم. خصم من شد. عجب نیست این؟! با مردمان به نفاق باید زیست. تا در میان ایشان با خوشی باشی. همین که راستی کردی به کوه و بیابان برون می‌باید رفت که میان خلق راه نیست.
ره از این و از آن چه باید جُست
هر کجا هرزه تا به کی کردی
دل ز دانش‌ها بشستند این فریٝٔق
دانشی باید که اصلش زان سر است
دی شیخ با چراغ همی گشتٜٜ گرٜد شهر
گفتمٜٜٜٜ که یافت می‌نشٞود جٝٝٝٝٝٔٔٔسۣتٞٞٔه ایٟٟم ما
زیٟٟرکی چون بادِ کبر انٟٟگیزٜٜ توست
اَکثَر اَهلُ الجنٞه اَلبُله‌ای پسر
حکمت دنیا فزاید ظنّ شک
تا نٟٟگردی تو گرفٝٔتٔٔٔارِ اگر
پس اگر گفتن رسول با وفاق
هیٝٝٔٔچ گنجٞٞٞٞٞیٜٜٜٜ بی دَد و بی دام نیست
قصد در معراج دوست بود
سیّد «الأعمال بالنّیات» گفت
همچنین ز آغاز قرآن تا تمام
خلقٞ را با تو چنین بدخو کند
درد خود رهنمای مقصد توست
خر در آنجا طلب که گم کردی
زآنٟٟکه این دانش نداند آن طریقٞ
زآنٟٟکه هر فرعی به اصلش رهبر است
کز دیو و دد ملولم انسانم آرزوست
گفت آنٟٟکه یافت می‌نشٞود آنم آرزوست
ابلهی شو تا بماند دیٟٟن درست
بهر این گفت است سلطان البشر
حکمت دینی بود فوق فٝٔلک
که اگر این کردمی یا آن دگر
منع کرد و گفت هست آن از نٝفٞاق
جز به خلوتٞٔٔٔٔگاه حقٞٞ آرام نیست
در تبع عرش و ملائٟک هم نمود
نیّت خیرت بسی گُل‌ها شٟٝگفت
رفض اسباب است و علّت والسلام
تا تو را ناچار رخ زان سو کند

آدمی اسطرلابِ حقّ است، اما منجمی باید که اسطرلاب را بداند، تره فروش یا بقّال اگرچه اسطرلاب دارد اما از آنچه فایده گیرد و به آن اسطرلاب چه داند.
درد است که آدمی را رهبر است در هر کاری که هست، تا او را درد آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد او قصد آن نکند و آن کار بی درد او را میسّر نشود خواه دنیا و خواه آخرت، خواه بازرگانی، خواه پادشاهی، خواه علم، خواه نجوم و…
این نَفس آدمی محل شبهه و اشکال است هرگز نتوان از او شبهه و اشکال را بردن مگر که عاشق شود بعد از آن در او شبهه و اشکال نماند که حُبَّک للشَّیءِ یُعمِی و یُصمّ
همه اخلاق نیکو در میانه است
میانه چون صراط المستٔقٞیم است
چو آب و گل شود یکباره صافی
چو یابد تسویه اجزای ارکان
هر آن کس را که ایزد راه ننمود
ج که از افراط و تفریطشٞ کرانه است
زهر دو جانٞبش قعر حجٝٝٔیم است
رسد از حقٞ بدو روح اضافی
در او گیرد فروغ عالم جان
ز استعمال منطقٞ هیٝٝٔٔچ نٝٔشۣٝنٔود
جج
امام جعفر صادق  فرموده‌اند: إنّی اکرّرُ آیهً مَتی اَسمَعَ مِن قائلها .
صد خانه اگر به طاعت آباد کنی
گر بنده کنی به لطف آزادی را
زان به نبود که خاطری شاد کنی
به ز آنکه هزار بنده آزاد کنی

کتاب : عالمی که انسان نام گرفت
نویسندگان: سید رسول کاظمیان نژاد , محمد موحدی پور , سید ایمان منبتی

ادامه دارد…

دیدگاهی بنویسید

مطالب مشابه

عالمی که انسان نام گرفت
عالمی که انسان نام گرفت
عالمی که انسان نام گرفت
عالمی که انسان نام گرفت
عالمی که انسان نام گرفت
عالمی که انسان نام گرفت

"" به علاقه مندی ها اضافه شد