عالمی که انسان نام گرفت قسمت سی و چهارم

عالمی که انسان نام گرفت/ عالم و آدم – قسمت سی و چهارم

 

مهمترین و ضروری ترین علم آن است که برای حیات، نشاط و توانایی انسان، اساسی ترین مطالب را دارا باشد.به همین منظور قصد داریم مطالبی شامل سه بعد انسان شناسی (جسم‌شناسی، ذهن شناسی و روح شناسی)را با زبانی ساده تقدیمتان کنیم. باشد که راه گشا باشد.

 

عالمی که انسان نام گرفت قسمت سی و سوم

 

شب گور چیست؟ خِیبت اَمَل و هیبت (القَبر صَندُوقُ العَمَل)
در شب ، دل زنده را به حقٞٞ میٝل بوَدبر روز مفاخرت کنی می‌شٝایدشبروان هر روز تا شب دایماً هو گفته اند
در دیده شبروان او سیٝل بوَدای شب چو چراغ تو (قُمِ اللَّیلَ) بودباز هر شب تا به روز از بهر هو استاده اند
روز به تواضع و خُلق حَسن خندان باش، چندان که خاک شوی، شب به مسکنت و خشیت گرایان باش تا از جمله گناهان پاک شوی.
(المُؤمِنُ بَکّاءٌ باللَّیلِ بَسّام بالنَّهارِ)
اگر پای نفس گمراه می‌کند رأی عقل آگاه می‌کند، تا هیچ کس نباشد بی بهجتی و تو را بر حق نماند حجتی. حق تعالی به هر جلوه و نمایش از برای آزمایش، تو را امانی و زمانی داده و مکانی و امکانی نهاده تا چشم قبول به که باز کنی و دست میل به چه دراز کنی. تسبیح گوئی یا غزل، یا بهانه جوئی بر ازل.
تا مردی شوی لغویِ اسرار و نحویِ ابرار و محدِّث مقامات و مفتی الهامات.
نفس در پی لَذّات، او را چه خبر از ذات.
اگر در چشم خود عزیزی آخِر ببین که چه چیزی.
چون به دست آید برگی ناگاه درآید مرگی، گاه آتش و گاه آبی و عاقبت مُشتی تُرابی.
هر که خوار دارد پیران را، زود هیزم شود نیران را، همچو درخت کدوی که در اوان جوانی چند روز خودنمائی کند و در سهل روزی بر شجره دیرینه و درخت صد سالینه بر رود و بر آید و خود را به جهانیان نماید و گوید که منم، قبضه‌ی سابقین در ربودم.
ای که به غرور خودنمائی اما بی ادبی به سر درآیی.
پٝیٟٞٞر شٝکستٞه را به حقارت نٝظر مکن دانی که جای گنج بود در خرابها
دنیا سرای ترک است و آدمی برای مرگ است.
چرا قدر خود ندانی و نامه اعمال خود نخوانی.
همه وجود نوری یا ازین معنی دوری.
ازجَهولی بر طریٝقٞ حقٞٞ نرفٔتٞٞٞه یک قدمبس خجالت‌ها بٝبٝیٟنی گر بمیری همچنانشرم باد از حضرت حقٞٔ آدمی را هر سحر
وز ظلومی سوی شهرِ شرّ دو اسبه تاختٞٞهشٟکر نعمت‌ها نٟگفتٞه قدر خود نٝٝشۣٝناختٞٞهکو بخواب غفلت است و حمد گویان، فاختٞٞه
ای جوانمرد در این راه مرد باش و در مردی فرد باش و با دل پر درد باش، کار خام مکن و هر کاری می‌کنی جز تمام مکن و در هوا و هوس مقام مکن و هوا و حرص را بر خود رام مکن.
این شراب را آشامیدن باید نه شنیدن. بدین مقام رسیدن باید نه پرسیدن.
چندی طلبیدم و در آن فرسودم آخِر چو بسوختٞم فرو آسودم
اگر چند راه صحراست با خود همراهی خطا است، مرد این کار مرد باید و فرد باید و یک درد باید.
چند جستم تا بیابٟم من از آن دلبر نٝشان تا گمان اندر یقیٝن گم شد، یقیٝن اندر گمان
اما ذکر حقیقی آن است که مصحف قدیم نسیان گردد و بیان نور رسالت تبیان گردد وَاذْکُرْ رَبَّکَ إِذَا نَسِیتَ گفت صفات بشریت به تمامت فراموش کن.
چون دوست را یاد کنی، باید که خود را آزاد کنی.
کار مرید با جستجو است و کار مراد با گفتگو است، کار مرید با ریاضت است و کار مراد با عنایت است.
رشکم آید بر هر که بر تو پیوندد (من دشمن آنم که تو را دوست‌تر است).
چه گردی گِرد اغیار، دیگران را با معشوق تو چکار. دست جز از محبت باز کن از خویشتن آغاز کن و این کارِ عاشقی را ساز کن.
حق تعالی دنیا را بیافرید و بر قومی بیاراست و گفت این جای بلاست و آخرت را بیافرید و بر قومی بیاراست و گفت این نشان عطاست و خود را بر قومی بیاراست و گفت‌ای جوانمردان، دو گیتی آنِ ماست. یکی را همت بهشت و یکی را دوست. فدای اویم که همتش اوست.
بهشت اگر چه عزیز است از کم یافتن است. بهشت هواستن آبروی کاستن است.
ای عزیز بهشت و دوزخ بهانه است، مقصود خداوند خانه است.‌ای بهشت سَرِ تو ندارم مرا درد سر مده.‌ای دوزخ سر تو ندارم از خود خبر مده.
از عارفان در جهان نشانی نیست و آن زبان که از عارفان نشان دهد در هیچ دهانی نیست، چون نشان دهی از آن چیزی که در جهان نیست، حالت بهانه است و مقالت افسانه است، مرد آن است که از هر دو بر کرانه است.
توحید آن نیست که او را یگانه خوانی، توحید آن است که او را یگانه دانی. توحید آن نیست که او را بر سر زبان داری، توحید آن است که او را در میان جان داری.
اگر تو خود را بشناختی از شادی و نشاط بگداختی و اگر صحبت خود دریافتی از دو عالم بپرداختی.
خلق را درد سر دان و دوای آن تنهایی، نه ما را با خلق صحبت است و نه خلق را از ما جدایی.
روزگاری او را می‌جستم خود را می‌یافتم. اکنون خود را می‌جویم او را می‌یابم.
دیده‌ای که به نظاره تو آید هرگز باز پس نیاید.
میانِ سخن و میانِ یافت، دائم جنگ است، کلید به دست عارف و به دست مدعی زنگ است.
از پیش خطر و از پس نیست راهی، بپذیر که جز دوستی توأم نیست پناهی.
به شر، از شرک رستن نتوان و به نجاست، نجاست شستن نتوان.

 

کتاب : عالمی که انسان نام گرفت
نویسندگان: سید رسول کاظمیان نژاد , محمد موحدی پور , سید ایمان منبتی

ادامه دارد…

دیدگاهی بنویسید

مطالب مشابه

عالمی که انسان نام گرفت
عالمی که انسان نام گرفت
عالمی که انسان نام گرفت
عالمی که انسان نام گرفت
عالمی که انسان نام گرفت
عالمی که انسان نام گرفت

"" به علاقه مندی ها اضافه شد