عالمی که انسان نام گرفت قسمت بیستم

عالمی که انسان نام گرفت/ مغز تصفیه گر ورودی ها – قسمت بیستم

 

مهمترین و ضروری ترین علم آن است که برای حیات، نشاط و توانایی انسان، اساسی ترین مطالب را دارا باشد.به همین منظور قصد داریم مطالبی شامل سه بعد انسان شناسی (جسم‌شناسی، ذهن شناسی و روح شناسی)را با زبانی ساده تقدیمتان کنیم. باشد که راه گشا باشد.

 

عالمی که انسان نام گرفت قسمت نوزدهم

 

قوه‌ی متصرفه: 
قوه‌ی متصرفه سومین قوه از قوای مدرکه‌ی باطنی می‌باشد، که اطباء آن را مفکره و حکما گاهی آن را متخیّله و گاهی متفکّره می‌نامند که اگر قوه‌ی وهمیّه‌ی حیوانیه به تنهایی آن را به کار واداشت آن قوه را متخیله گویند و اگر قوه‌ی عاقله به آن روی آورد و آن را در منافع خود مصرف داشت آن را متفکره می‌نامند. اما در حیواناتِ صامته فقط متخیله گفته می‌شود، چون آنها قوه‌ی عاقله ندارند که متفکره داشته باشند، وظیفه‌ی قوه‌ی متصرفه، تصرف درصور مخزونه‌ی قوه خیال و تصرف در معانی جزئیه‌ی مدرکه است، یا به ترکیب و یا به تفصیل. و آن از شش قسم خارج نیست: اول آنکه بعضی صور را با بعضی صور دیگر ترکیب کند، مانند آنکه تخیل نماید انسان دو سر و یا چهار چشم را. دوم آنکه بعضی صور را از بعضی صور تفصیل نماید (یعنی جدا کند)، مانند تخیل انسان بی سر و پا. سوم آنکه بعضی معانی جزئیه را با بعضی معانی جزئیه‌ی دیگر ترکیب کند. مانند صداقت جزئیه همراه با عدالت جزئیه، مثل حضرت امام علی علیه السلام که هم دارای صداقت و هم عدالت هستند. چهارم آنکه بعضی معانی جزئیه را از بعضی معانی جزئیه‌ی دیگر جدا کند. مانند تفصیل صداقت جزئیه از عداوت جزئیه، مثل حضرت علی علیه السلام که دارای صداقت می‌باشند و عداوت ندارند. پنجم آنکه بعضی معانی را با بعضی صور ترکیب کند، مانند تخیل صداقت جزئیه برای حضرت علی علیه السلام و خباثت جزئیه برای غاصبان حکومت دینی و خلافت ظاهری از ایشان. ششم آنکه تفصیل نماید بعضی معانی را از بعضی صور مانند تفصیل صداقت و عدالت جزئیه از مخالفان اهل البیت .
گاهی متصرفه را به مذکره یا ذاکره تعبیر می‌کنند و آن بدین خاطر است که متصرفه برای احضار مطالب فراموش شده نیز به کار می‌رود، که در میان معانی و صور مخزونه جستجو و کاوش می‌کند تا گمشده و فراموش شده را بجوید. شعرای معروف و نویسندگان بزرگ و مخترعین و خطبای مشهور و دانشمندانی که در بیان مسائل علمی و استدلال و برهان آوردن غایت مهارت را دارند و امثال آنها، در قوه‌ی متخیله بسیار قوی هستند. هر چقدر قوه‌ی متصرفه‌ی افراد منزه‌تر و تطهیر یافته‌تر باشد آثار قلمی و گفتاری ایشان قوی‌تر و محکم‌تر خواهد بود. چرا که این قوه، در گفتار و نوشتار و تدوین و دسته بندی صحیح کلمات، نقش اساسی را به عهده دارد و بنا به رسم سابق در بیان موضع قوای باطنه می‌گوییم که جایگاه این قوه در بطن وسط دماغ می‌باشد.
حال به ادامه‌ی مباحث مربوط به خواب می‌پردازیم که قسمت‌هایی از آن در بحث قوه‌ی خیال بیان شد. باید دانست که فرقی بین تأویل و تعبیر خواب وجود دارد، زیرا تأویل، بر گردان صورت خواب است، به معنای آن. اما تعبیر، عبور دادن شخص از صور خیالیه است به سوی واقع. پس در هر تأویلی تعبیر نیست چرا که مؤوّل فقط صورت را به معنی برمی‌گرداند و دیگر احوال و اوضاع و عادات خواب بیننده را لحاظ نمی‌کند. اما در هر تعبیری تأویل هست، زیرا معبِّر با توجه به اوضاع و احوال خواب بیننده علاوه بر برگرداندن ظاهر خواب به باطن آن، خواب بیننده را از صورت ظاهری خواب به معنای واقعی متناسب به شخص او، عبور می‌دهد (مثلاً اگر چندین نفر یک نوع خواب ببینند برای هر کدام از آنها، آن خواب نسبت به زمان‌های خواب، مشاغل، مشغولیت‌ها و سایر شرایط، تعابیر مختلفی خواهد داشت، ولی تأویل یک نوع خواب، همیشه یکی است. مثلاً تأویل روباه همیشه مکر است).
اگرچه باید گفت همه‌ی خوابها محتاج به تعبیر نیستند و آن به دو دلیل است: 
۱- صورت خواب چنان مطابق با واقع است که عین صورت منامیه در عالم واقع پیاده می‌شود. ۲- گاهی صورت خواب متأثر از شورش طبع است، در چنین احوالی نیز صورت منامیه تعبیر ندارد، این خواب‌ها را خواب‌های کاذبه یا اَضغاث اَحلام می‌گویند.
به تعبیر شیخ ابن سینا، اموری که قوه‌ی خیال بدان‌ها قرب و اشتغال بیشتری دارد به دو قسم طبیعی و ارادی تقسیم می‌شوند: اشتغالات طبیعی خیال همان غالب شدن اخلاط اربعه بر مزاج فرد است. و اشتغالات ارادی همان مشاهده کردن زیاد فرد خواب بیننده، صورت کسی را در عالم بیداری و یا اندیشه کردن و تأمل نمودن زیاد به فرد خاصی در حالت بیداری می‌باشد.
اما جناب حکیم الهی قمشه‌ای در کتاب حکمت الهی، اقسام خواب‌های پریشان را نُه مورد دانسته‌اند: ۱- نوعی از آن به واسطه‌ی دخالت قوه‌ی متصرفه می‌باشد که صور مخزونه را در خواب به هم پیوسته و واقعه‌ی شگفتی می‌سازد مثلاً در بیداری شتری در بیابان، بلبلی را در بوستان، مرغی را در قفس می‌بیند و همه‌ی این‌ها را در هم آمیخته و در خواب یکجا می‌بیند. ۲- خواب‌هایی است که دست معمار خیال و مهندس وهم بر اساس آمال و آرزوهای نفس بنا می‌کند، مثلاً سربازی خواب می‌بیند سرهنگ شده است. ۳- خواب‌هایی است که قوه‌ی خیال روی حالات بدن، تصویر می‌کند، مثلاً شخصی خواب می‌بیند که در برف و یخ و سرما گرفتار شده و چون بیدار می‌شود می‌بیند که لحاف او کنار رفته است. ۴- خواب‌هایی است که از روی حُبّ و بغض شدید، نقشی در لوح نفس پدید می‌آورد مانند فردی که در خواب دشمنش را مثل مار و عقرب و دوستش را به شکل طاووس می‌بیند. ۵- خواب‌هایی است که بر اثر احتیاج است، مثل فرد زندانی که خواب آزادی و فرد گرسنه‌ای که خواب غذا خوردن می‌بیند. ۶- خواب‌هایی می‌باشد که در اثر عادت به کاری یا به صنعت و حرفه‌ای برای صاحبان آن به وجود می‌آید. مثلاً صیاد شکار و شکارگاه را در خواب می‌بیند. البته کثرت این اَضغاثُ اَحلام نباید سبب این شود که جهّال بپندارند رؤیای صادقه که در‌ آن روح به عالم ملکوت اتصال می‌یابد از این نوع خواب‌ها می‌باشد. ۷- خواب‌هایی که اجنه برای انسان ایجاد می‌نمایند، گرچه که فرد از ظاهر زیبا و آراسته‌ی آن فکر می‌کند الهامات رحمانی است. قرآن به این نکته اشاره دارد که همانگونه که فرشتگان به مؤمنین الهام می‌کنند، شیطان نیز به دوستانش وحی می‌کند. وَ إِنَّ الشَّیاطِینَ لَیوحُونَ إِلَى أَوْلِیآئِهِمْ لِیجَادِلُوکُمْ . اما شیاطین نمی‌توانند بر خواب و بیداری پیامبران تأثیر بگذارند وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ وَلَا نَبِی إِلَّا إِذَا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّیطَانُ فِی أُمْنِیتِهِ فَینسَخُ اللَّهُ مَا یلْقِی الشَّیطَانُ .
به طور کلی می‌توان عوامل صحت تعبیر خواب را در سه امر ذکر کرد: اول اعتدال مزاج، دوم عادت به صدق و راستی در همه‌ی کارها و سوم سَحَر داشتن، به تعبیر جناب شیخ الرئیس: «مِمّا یُعینُ عَلی صِدقِ الرُّؤیا وَ صِحَّتِهِ إمّا مِن جِهَهِ المِزاجِ فَالإعتِدالُ وَ إمّا مِن العَادَهِ فَالصِّدقُ وَ إمّا مِن الأوقاتِ فَالسَّحَر» و نیز در نفس شفاء می‌گوید: باید دانست که صحیح ترین مردم در رؤیا کسانی هستند که مزاج آنها از امزجه دیگران اعدل است و شخصی که مزاج او خشک است اگر چه دارای حافظه‌ی نیرومندی دارد، ولی خوب نمی‌تواند قبول صورت کند، و شخصی که مزاج او ‌تر است، اگر چه خوب قبول صورت می‌کند ولی زود فراموش می‌کند و شخصی که مزاج او گرم است، حرکات نفس او مشوش و نگران است و شخصی که مزاج او سرد است، بلید و کند ذهن است و از همه‌ی این چند دسته، رؤیای کسی صحیح‌تر است که به راستی خوی کرده باشد، زیرا افکار فاسد و عادت به دو گانگی ظاهر و باطن خیال را مشوش می‌کند و نمی‌گذارد در تحت رهبری قوه‌ی عاقله در آید.

اما رؤیای صادقه نیز انواعی دارد: 
۱- قوه‌ی خیال در حقیقتی که از عالم قدس بر روح منکشف می‌شود تصرفی نکند؛ این نوع خواب به منزله‌ی وحی و الهام می‌باشد و تعبیری نمی‌خواهد. مانند خواب حضرت ابراهیم  برای ذبح فرزندش اسماعیل .
۲- نوع دیگر آنکه روح حقیقتی را از عالم غیب کشف کرده و حوادث آینده بر او الهام شده، لیکن معانی را به صورت مثال و در لباس تشبیه آورده و تصرف کمی بر آن انجام می‌دهد. این نوع خواب محتاج به تأویل است. مانندخواب حضرت یوسف علیه السلام؛ إِنِّی رَأَیتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَبًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَیتُهُمْ لِی سَاجِدِینَ .
۴- نوع دیگر آنکه روح به عالم غیب راه یافته و خبری از آنجا دریافت نموده، لیکن قوه‌ی خیال تصرفات بسیار در آن کرده که معبری صاحب هوش قوی و حدس صائب و فکر وسیع و صفای باطن باید، که اصل آن حقیقت غیبی را کشف کند. مانند خواب دو رفیق زندانی حضرت یوسف علیه السلام و خواب پادشاه مصر در قرآن حکیم که از این نوع است.
۵- نوع دیگر آنکه حقیقتی در جهان غیب بر روح کشف گردیده، اما نفس چون صفای باطن نداشته، نقش ثابت کامل از آن نپذیرفته است و یا در اثر تصرفات زیاد و انتقالات بی‌شمار قوه‌ی متخیله، آنقدر از اصل خود دور شده که دیگر هیچ معبری قدرت تعبیر آن را ندارد و از انواع خواب‌های پریشان محسوب می‌شود در صورتی که اصلش از واردات عالم ملکوت بوده است.
قال الصادق علیه السلام: ان المومنَ اذا نامَ خرجَت مِن روحِهِ حرکهٌ ممدودهٌ صاعدهٌ الی السماءِ فکلما رآهُ روحُ المومنِ فی مَلکُوتِ السَماءِ فی موضعِ التقدیرِ و التدبیرِ فهوَ الحَقُّ و کلما رآهُ فی الارضِ فهو أضغاثٌ احلامٌ، فقُلتُ له: و تصعدُ روحُ المومنِ الی السماءِ؟ قال: نعم، قلتُ: حتی لا یبقی منه شیءٌ فی بدنِهِ؟ فقال: لا، لَو خَرجَت کلها حتی لا یبقَی مِنهُ شیءٌ إذاً لماتَ، قلتُ: فکیف یخرجُ؟ فقال: أما ترَی الشَّمسَ فی السماءِ فی مَوضِعِها، وضؤِ‌ها و شعاعِها فی الأرضِ فکذلک الروحُ أصلُها فی البدنِ و حرکتُها ممدودهٌ.
و قال رسول الله : ذا نامَ العبدُ و هو علی الطهارهِ عرجَ بِروحِهِ الی العرشِ فکانَت رُؤیاهُ صادِقهٌ و ان لَم یَنَم علی الطهارهِ قصُرَت روحهُ عن البلوغِ فتکونَ المناماتُ اضغاثً احلامً لا تُصَدَّق.
نٟگر خواب را بٟٝیهده نٔشٞمری یٝٝکی بهره دانی ز پٝیٟغمبری (فردوسی)
چون جبلّی و سرشت قوه‌ی خیال محاکات و صورت گری معانی است لذا انبیاء و ائمه علیه السلام نیز بر همین اساس مأمورند حقایق و معارف رفیع عرفانی و قرآنی را در قالب مثال بیان نمایند، چرا که ایشان برای هدایت و راهنمایی تمامی افراد بشر مبعوث شده‌اند و عقول اکثر مردم نیز آمیخته با وهم و خیال است. کودکان را در نظر بگیرید؛ اگر برای آن‌ها حکایات و داستان‌ها از زبان حیوانات گفته شود، خوب درک می‌کنند و خوششان می‌آید اما اگر مطالب علمی با ساده‌ترین گفتار گفته شود از یافتن آن ناتوانند؛ علتش این است که هنوز در مرحله‌ی خیال هستند و از عالم خیال قدم فرا‌تر ننهاده‌اند.
آری، اکثر مردم مانند کودکان همچنان در مرحله‌ی خیال باقی مانده اند و می‌توان گفت فقط حیوانات باهوشند. مقصود این نیست که استفاده از قوه‌ی خیال نارواست بلکه انسان نباید در این صور توقف کند بلکه جمیع قوا از طبع تا عقل باید وسایل پیشرفت انسان و تور شکار او گردد که اگر آن‌ها را نداشته باشد ناقص است.
از پیامبر  روایت است که إنّا مَعاشِرَ الأنبِیاءِ اُمِرنَا أن نُکَلِّمَ النَّاسَ عَلی قَدرِ عُقُولِهِم . و خداوند نیز در آیه‌ی شریفه می‌فرماید: ذکر مثال و داستان برای عموم مردم است و تعقل آنها جز برای افراد عالم و زیرک نیست، وَ تِلْکَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا یعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ.
و از همین رو است که ابو علی سینا می‌فرماید: شرط انبیاء آن است که هر معقول را که در یابند در محسوس تعبیر کنند و در قول آورند تا امت متابعت آن محسوس کنند.
نکته‌ی دیگر راجع به صور منامیه این است که هر چقدر نفس فرد قوی‌تر باشد، خواب‌هایش دیرتر تعبیر می‌شود و بالعکس. مثلاً خواب حضرت یوسف  تعبیر گردید امّا پس از گذشت سال‌ها و پیش آمدن حوادث بسیار. البته فرموده اند: که هرچه وقت خواب به روز نزدیک‌تر باشد دلیل آن است که تأویل آن زودتر وقوع می‌یابد. اما بسیار اتفاق می‌افتد که آدمی به توسط رؤیای صادقه به بسیاری از اسرار نظام هستی راه می‌یابد، نمونه‌ی آن مکاشفه‌ی جناب لقمان حکیم است که در یک رؤیای صادقه، به خواص ۴۰۰۰ نوع گیاه، علم پیدا کرد.
امروزه افرادی هستند که با به کار بستن شیوه‌هایی خاص، قوه‌ی خیالِ افراد را به دست گرفته و از ناحیه‌ی قوه‌ی خیال افراد، به عالم مثال مرتبط شده، حقایقی را که قوه‌ی خیال آنان از عالم مثال اصطیاد نموده مشاهده کرده و سپس به خود آن‌ها بازگو می‌کنند و به این طریق می‌گویند که از غیب خبر دارند. به این گونه افراد اصطلاحاً کاهن گفته می‌شود. این اشخاص برای رسیدن به مقاصد خود نوعاً افراد کم سن و سال و ساده لوح را انتخاب می‌کنند چرا که این دو گروه زود حرف ایشان را قبول می‌کنند و ذهن خود را تحویل می‌دهند. آنها فرد را وادار به نگاه کردن به چیزهایی می‌کنند (مانند نقطه‌ی سیاهی در کف دست) تا قوه‌ی خیال فرد مدتی از این سو و آن سو پریدن متوقف شده و در دست شخص کاهن قرار بگیرد و با تلفظ الفاظی که فرد نامأنوس با آنها می‌باشد، قوه‌ی خیال فرد را به بازی می‌گیرند. اینجاست که قوه‌ی خیال کودک بر اساس تلقین‌های کاهن، صوَری را در خود می‌سازد و آنها را مشاهده می‌کند. قوه‌ی خیال کاهن نیز تمام آنچه را که کودک و یا فرد ساده لوح در خیال خود مشاهده کرده‌اند چون آیینه در خود ترسیم می‌کند، یعنی کاهن قوه‌ی خیال خود را چون آیینه‌ای در برابر قوه‌ی خیال کودک می‌گیرد تا بدین طریق بتواند آنچه را که او دارد، در خود مشاهده کند و سپس بار دیگر به او بازگرداند. اما عارف حقیقی قادر بر آن است که در عالم خارج، در ماده‌ی کائنات تصرف نماید؛ نه فقط در تصاویر بلکه می‌تواند در عالم شهادت موجوداتی را خلق کند و اینگونه است که هیچ سحری بر نفوس مکتفی و ربانی اثر نمی‌نماید.
اینک به بیان نکته‌ای در باب تأثیر تصورات آدمی در صورت اشیاء می‌پردازیم. وقتی نفس روحانی و بدن جسمانی بر یکدیگر تأثیر و تأثّر دارند پس چرا نباید قبول کرد که خیال مجردی در خیال مجرد دیگر تأثیر نموده و موجب تصوراتی در آن شود. طبق همین مبنا جناب شیخ‌الرئیس در نفس شفاء می‌فرماید: چه بسا تلقین صحت و سلامتی از ناحیه‌ی طبیب بر بیمار، موجب رفع مرض شده و سلامتی را به او باز می‌گرداند. پس با توجه به مطالب بیان شده باید گفت تأثیر تصورات بر بدن به مراتب بیش از تأثیر تصدیقات است. مثلاً اگر چوبی روی زمین باشد شما به سرعت از روی آن می‌دوید ولی وقتی بر روی بلندی قرار بگیرد شما به آهستگی بر روی آن قدم می‌نهید.
بر زمیۣن گر نیم گز راهی بود
بر سۣر دیوار عالی گر روی
بلکه می‌ افتٞٞٞی ز لرز دل بوهم آدمی بی وهۣم ایمن می‌رود
گر دو گز عرضش بود کژ می‌شوی
ترسۣ وهمی را نٟٝگو بنٟٝگر بفهم
شیخ الرئیس در کتاب حیوان شفاء در جواب سؤال اینکه چرا تفاوت اشخاص انسانی در خلقت و صورت بیشتر از سایر حیوانات است و همچنین این تفاوت در حیوانات اهلی بیش از حیوانات وحشی می‌باشد، می‌فرماید: باب تخیلات و افکار انسان بسیار بیشتر از سایر حیوانات است، اَشکال به حسب تغییر تصورات، متغیرند. پس لاجرم اختلاف حاصل در میان اشخاص انسانی از حیوانات بیشتر است.
یکی دیگر از اموری که زائیده‌ی اصل مسلم تأثیر اوهام و خیالات بر اشیاء طبیعیه می‌باشد، إصابه العین است، که در فارسی به چشم زخم معروف است. این مطلب به تکرار در روایات و قرآن آمده که از آن جمله حدیث نبوی است که می‌فرمایند: العِینُ تَدخُلُ الرَّجُلَ فِی القَبرِ وَ الجَمَلَ فِی القِدرِ  همچنین در روایتی دیگر نقل است که پیامبر  از قبرستان بقیع می‌گذشتند، به اصحاب فرمودند: به خدا سوگند که اکثر اهل این قبور به سبب چشم زخم در اینجا خوابیده اند، و همچنین فرموده اند: از اموری که برای رد چشم زخم مناسب است، آیه شریفه‌ی وَإِن یکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ . و دیگری استعمال رنگ آبی و سوم سنگ فیروزه است. چشم زخم خوردن از قبیل افعال غریبه است که مبدأ آن حالتی نفسانی است که از شیء مرئی متعجب شده و به گونه‌ای خاص موجب نقص و مریضی شیء مرئی می‌شود.
یکی دیگر از نکته‌هایی که می‌توان از رؤیاهای صادقه برداشت نمود، اثبات عالم عقل است، بطوری که در روایات آمده است یکی از پیغمبران، امت خود را به خدا و عالم آخرت می‌خواند و آنها باور نمی‌کردند. تا آن وقت مردم خواب ندیده بودند، خداوند خواب را بر آنها مسلط ساخت و هر یک از آنان شب خوابی می‌دید و برای دوستان خویش می‌گفت و دوستان انکار می‌کردند تا برای خودشان اتفاق می‌افتاد، آن گاه به پیغمبرشان وحی آمد که اکنون آنها را دعوت کن، او دعوت کرد و آنها ایمان آوردند، چرا که دیدند انسان چشمی دارد غیر چشم ظاهر که چون این بسته شود آن باز می‌گردد.
خوابِ راست ما را به عالم غیب هدایت می‌کند و از این جهت فرموده‌اند رؤیای صادقه جزئی از نبوت است. در خواب حقایقی است که پیامبر  فرمودند: بَعدَ وَفَاتِی یَنقَطِعُ الوَحیُ وَ لا یَنقَطِعُ المُبَشِّراتِ عرض کردند که مبشرات چیست؟ فرمودند: اَلرُّؤیا الصِّادِقَهُ یَراها المَرءُ الصَالِحُ أو یُراها لَهُ. روایات، رؤیا را جزئی از هفتاد جزء نبوت معرفی می‌کنند.
جناب شیخ در نفس شفاء، دو وجه برای انصراف متخیله از افعال خاص پیشنهاد می‌کند، از جمله می‌فرماید: می‌توان متخیله را با مشغول کردن نفس به ادراکات حواس ظاهری از افعال خاص خود منحرف کرد، زیرا تا وقتی که شخص به ادراکات حواس ظاهری مشغول بوده و حس مشترک در حال ادراک باشد، شخص در موطن متخیله فرصت آن نمی‌کند که در اشکال و صور، دوخت و دوزهای غیر واقعی داشته باشد. لذا در نماز می‌بینیم که چون سعی می‌کنیم خود را از ادراکات ظاهری دور بداریم هر چه را نبینیم و هرچه را نشنویم و هرچه را لمس نکنیم، سریع خیال و متخیله به میدان آمده و شروع به صورتگری می‌کنند، مگر اینکه توجه به قوه‌ی عاقله انسان را از قوه‌ی واهمه کفایت نماید. لذا فرموده اند: هر گاه قوه‌ی شهوت، صور ملذه‌ای را به استمداد متخیله تصور نموده و بدان‌ها از حالت اعتدال خارج شده اید، سعی نمایید قوه‌ای را به ادراکات ظاهری وادار نموده بدین اشتغال از تمحّض متخیله‌، در صور ملذه شهوانیه رهایی یابید. و دومین راه آنکه با تفکر و تعقل نمودن در اشیاء، متخیله را از ترکیب و تفصیل دادن بی‌معنی در صور محفوظه باز داریم. چرا که فرموده اند:
اگر نفس را مشغول نکنی، او تو را مشغول می‌کند و بهترین راه مشغول کردن نفس، بکار گرفتن قوای باطنه در تحصیل علوم و معارف است.
قوه‌ی واهمه: 
چهارمین قوه از قوای مدرکه‌ی باطنی حیوانی، قوه‌ی واهمه است و آن قوه‌ای است که مدرک معانی جزئیه‌ی قائمه به صور مخزونه در قوه‌ی خیال می‌باشد، زیرا هر صورتی را معانی خاصی است مانند عداوت و دشمنی جزئیه از گرگ به گوسفند، پس واهمه ادراک معانی می‌کند؛ معانی‌ای که مربوط به صورت جزئیه باشند. مانند محبت پدر به فرزندش.
کل مغز آلت قوه‌ی واهمه می‌باشد، ولکن موضع خاص آن آخر بطن دوم دماغ است، برای آنکه به خیال نزدیک بوده و به راحتی بتواند اخذ معانی از صور جزئیه‌ی مخزونه در خیال کند.
ما در محسوسات به پاره‌ای از معانی حکم می‌کنیم که آن را حس نمی‌نماییم و این معانی یا در طبایع فرد محسوس نیستند، مانند: دشمنی و نفرتی که گوسفند از صورت گرگ ادراک می‌کند و از این جمله است همه‌ی معانی که انسان یا حیوانات از آن تنفر دارند. و یا مانند دوستی و موافقتی که گوسفند در صاحب خود درک می‌کند و نفس حیوانی تمامی این امور را ادراک می‌کند بدون اینکه حواس آن را حس کرده‌باشند و یا اینکه اگر هم محسوس باشند ما در وقت حکم کردن آنها را حس نمی‌کنیم. مثل اینکه ما چیزِ زردی را می‌بینیم و حکم می‌کنیم که این چیز عسل است و شیرین می‌باشد و این حکم که این چیز زرد رنگ عسل است، از جمله اموری است که حاسّه آن را به حس نیاورده، بلکه چنین درکی از جنس محسوسات نیست، اگر چه اجزای آن از جنس محسوسات می‌باشند، و چه بسا نفس در حکمی که به واسطه‌ی این قوه یعنی قوه‌ی واهمه نمود، دچار اشتباه شود.
از آنجایی که جزئیت، شرط ادراک وهمی است، لذا قوه‌ی واهمه همیشه همراه با صور خیالی است و بدون صور جزئیه‌ی خیالیه استخراج معانی جزئیه امکان پذیر نیست. از اینجا فرق میان دو قوه‌ی خیال و وهم نیز دانسته می‌شود. زیرا خیال وظیفه‌ی خزینه داری صور جزئیه‌ی مدرکه‌ی حواس ظاهره را دارد و وهم وظیفه‌ی ادراک معانی جزئیه را به عهده دارد به عنوان مثال: محبت جزئی اگر چه از معانی است اما به دلیل جزئیت، همیشه باید در غالب و صورت خاصی متوهم گردد. مثل اینکه حتما باید محبت مادری به فرزندش لحاظ شود تا اخذ معنای محبت جزئی صورت گیرد.
نکته‌ای که اینجا حائز اهمیت است این است که باید بین ادراک وهمانی در انسان و حیوان فرق گذاشته شود، زیرا از آنجا که رئیس و حاکم اکبر در حیوانات قوه‌ی وهم است، تمامی ادراکات حیوان، ادراکات وهمانی است بر خلاف انسان که چون سلطان قوای او عقل است، تمامی ادارکات او عقلانی می‌باشد. حق آن است که وهم را عقلِ ساقط و یا به تعبیر دیگر عقل تنزل یافته به شمار آوریم. در این صورت انواع ادراکات انسان سه نوع است: احساس، تخیل و تعقل. توهم نیز که مرتبه‌ی نازله‌ی تعقل است جزء آن محسوب می‌گردد. اما دلیل این امر آن است که اگر ما به معقولات عقلی صور جزئیه‌ای اضافه نماییم همان ادراکات وهمی می‌گردند و یا اگر از وهمیات قید جزئیت را برداریم همان معانی کلی عقلی می‌باشند، پس روشن گردید که وهم همان عقل است در مرتبه‌ی ما دون. مثل اینکه در حال نگاه کردن به شیئی هستیم، حال اگر سوزنی را جلوی ما بگیرند و بگویند از درون روزنه‌ی سوزن، آن شیء را مشاهده فرمایید، آیا دیگر ما آن شیء را نمی‌بینیم؟ آری، می‌بینیم، ولی این دیدن محدود می‌باشد، چرا که چشم ما محدود و مقیده شده است ولی حقیقت دیدن همان است.
اگر کسی می‌خواهد درست معنی واهمه و معانی جزئی را ادراک کند و فرق آن را با قوه‌ی عاقله و ادراک کلی متوجه شود، وقتی را که خشمگین است تصور کند، رویش برافروخته و چشمش سرخ شده و قلبش در طپش است و دندان‌هایش را بر هم می‌فشارد. همه‌ی این‌ها ناشی از هیجان جزئی دماغ است و این خشم جزئی است. اما خشم کلی را شاید وقتی ادراک می‌کند که هیجانش فرو نشیند و قلبش آرام باشد و در آن هنگام فکر کند که خشم صفت بدی است که من داشته‌ام و از رذایل انسانی است، در آن حال تصور کلی از خشم دارد. صاحب واهمه هیچ توجه به واقعه ندارد و در ذهنش نمی‌گذرد که آیا ادراک او از واقعه درست حکایت می‌کند یا نه، بلکه معنی در خاطرش می‌گذرد و او را به کار وا می‌دارد. مانند کسی که گوشش سنگین است و برای آنکه صدای مطالب را بهتر بشنود دهان خود را باز می‌کند بی آنکه بداند از دهان راهی به گوشش وجود دارد و این قوه در حیوان ریاست کلیه بر همه‌ی قوا دارد، از این جهت است که او را مکلف و مسئول اعمال خود نمی‌دانند:
نیش عقرب نٟٞه از ره کیٝن است      اقٝٔتٞضۣٝٝٝٝٝٝٔٔٔای طبیٞعتشٞ ایٟن است
اما از جمله اموری که دانستنش در این بخش ضرورت دارد، بیان کیفیت ادراک معانی جزئیه توسط وهم می‌باشد. ابن سینا در نفس شفاء وجود ادراک وهمانی را به سه قسمت: غریزه، تجربه و تشبیه بیان نموده است، که یکی از آن وجوه الهاماتی است که از ناحیه‌ی خداوند بر کل موجودات افاضه شده است. مانند حال کودکی که چون خواست که به زمین افتد به دست آویزی چنگ می‌زند و چون خواهند خواری به چشم او بزنند پیش از آنکه بفهمد نتیجه‌ی آنچه خواهد شد چشم خود را بر هم می‌نهد که این کارها همه از غریزه است که در وجود اوست و فکری در آن نیست، پس کار وهم می‌باشد.
راه دیگر برای فهم وجود ادراک وهمانی تجربه می‌باشد. یعنی وقتی حیوان را لذت و یا دردی رسید و یا اینکه سود و زیانی که همراه با صورت حسی بود بدو اصابت نمود، آن صورت بر قوه‌ی خیال وی نقش بسته و معنیِ ارتباط بین آنها در حافظه‌اش ضبط می‌گردد، پس وهم آنها را ادراک کرده و معنی را با صورت می‌بیند و این امر را از راه تجربه به دست می‌آورد و بدین سبب است که سگ‌ها از چوب و سنگ می‌ترسند.
و سوم تشبیه می‌باشد، که همان شباهت صورت به معانی خاصی است که آن معنی در صورتی دیگر تحقق دارد که فرد از این صورت به معانی موجود در صورت‌ دیگر منتقل می‌شود. مثل اینکه کسی در شب تاریک از درخت بزرگ در منزل می‌ترسد، چون شاخه‌های بزرگ و پیچ در پیچ آن، ذهن او را به صورت هیولایی بزرگ در وسط حیاط منتقل می‌کند و یا اینکه فلانی کدو نمی‌خورد به خاطر اینکه صورت آن شبیه بادمجانی است که از آن تنفر دارد. برخی عامل هر انتقالی که برای مُدرَکی از مدرکات انسان در این صور جزئیه و یا کلیه بسوی صورت جزئیه و یا کلیه‌ی دیگر حاصل می‌شود را فکر می‌دانند و از همه‌ی آن‌ها تعبیر به فکر می‌کنند. و در لفظ می‌گویند: ما در حال فکر کردن در فلان امر جزئی هستیم و حال اینکه با به میان آمدن پای جزئیت‌، فکر از میان می‌رود، زیرا فکر فقط مربوط به کلیات مرسله‌ی عقلی است که اصلاً قید بردار نیست.
هر گاه آدمی در هنگام تأمل شیئی بدان جا رسید که هیچ فرد خاصی از آن حقیقت را در آن حال ناظر نبوده، می‌توان گفت در مقام تفکر در کلیات عقلی است و إلا همین که فرد خاصی از افراد شیء کلی را نظاره کرد در این لحظه از مقام فکر خارج شده و به دامن ادراکات وهمانی می‌افتد. آری! تَفَکُّرُ سَاعَهٍ أفضَلُ مِن عِبادَهِ سَبعِینَ عاماً .
قوه‌ی حافظه: 
قوه‌ی دیگری که در حیوانات و انسان‌ها موجود است قوه‌ی حافظه می‌باشد و آن معانی مدرکه‌ی قوه‌ی واهمه را حفظ و ضبط می‌نماید، همچنان که قوه‌ی خیال صور جزئیه‌ی مدرکه‌ی حواس ظاهری را خزینه داری می‌کند. به تعبیر دیگر وزان حافظه به واهمه، وزان خیال به حس مشترک است که آن خزانه‌ی معانی جزئیه و این خزانه‌ی صور محسوسه است، زیرا همچنان که حس مشترک حافظ صور جزئیه‌ی مدرکه‌ی خود نیست، قوه‌ی واهمه نیز قادر به ضبط معانی جزئیه‌ی مدرکه‌ی خویش نیست؛ پس محال است که آن دو را قوتی دیگر باشد که وظیفه‌ی آن دو حفظ و ضبط می‌باشد، یکی حافظ صور جزئیه و دیگری حافظ معانی جزئیه. موضع حافظه بطن سوم از دماغ است تا قریب به وهم باشد جهت سپردن معانی جزئیه‌ی مدرکه از جانب خود بدان و أخذ دوباره از آن، به هنگام احتیاج.
ذکر، که همان حفظ معانی جزئیه است، قوه‌ای است که در حیوانات موجود است، منتهی در بعضی قوی و در بعضی ضعیف است. مثلاً پروانه حشره‌ای است که بهره‌ی کمی از این قوه دارد، به طوری که به جهت ضعف این قوه بارها به شعله‌ی آتش نزدیک می‌شود و بارها می‌سوزد، برخلاف کلاغ که گفته اند حافظه‌ای قوی دارد.
اما تذکر غیر از ذکر است و آن سعی آدمی برای بیاد آوردن اموری است که از ذهنش فراموش شده و این امر در حیوانات موجود نمی‌باشد.
تذکر و تعلم به وجهی شبیه و به وجهی مغایر هم هستند: اما وجه مشابهت، دارا بودن معانی انتقال در آنهاست، چرا که تذکر انتقال از اموری است که ظاهراً یا باطناً ادراک گشته به اموری دیگر و همچنین تعلم انتقال است از معلومات به مجهولات برای کشف مجهولات. و اما وجهی که با هم مخالف هستند، این است که تذکر طلب کردن چیزی است برای حصول آن در آینده به همان نحوی که در گذشته برایش حاصل بود، اما تعلم آن است که چیزی برای شخص در آینده حاصل شود بدون اینکه در گذشته برای او حاصل شده باشد.
فرق دیگر بین تذکر و تعلم آن است که مقدماتی که موجب تذکر می‌شود لزوماً از آن قسم مطالبی نیستند که حتماً فرد را به یاد آن خاطرات بیندازد؛ چه بسا ممکن است هرگز موصل به مطلوب نباشند. مانند کتابی که بعضی مواقع فرد با دیدن آن به یاد استادی که این کتاب را در نزدش تلمذ کرده بود بیفتد و در زمانی دیگر با دیدن آن به یاد استاد نیفتد، بر خلاف مقدمات تعلم که ضرورتاً فرد را به مطلوب هدایت می‌کند.
باید دانست که افراد بشر در یادگیری و حفظ معانی جزئیه و کلیه با یکدیگر متفاوتند، عده‌ای در امر تعلم موفق و در تذکر ناموفق اند و عده‌ای در تذکر موفق‌اند و در تعلم نا موفق و دسته‌ی سوم هم در تعلم ناموفق‌اند و هم در تذکر و دسته‌ی چهارم هم در تعلم موفق اند و هم در تذکر.
هر چه مزاج افراد خشک‌تر باشد، برای حفظ معانی کسب نموده موفق‌تر است، همچنان که هر چقدر در خارج جسم خشک‌تر و سفت‌تر باشد، بهتر می‌تواند نقوش ترسیم شده را در خود نگاه دارد، لذا می‌بینید اثری که بر یخ حک شده دوامی ندارد برخلاف اثری که بر سنگ و صخره‌ای بر جای مانده است.
غیر از یبوست و رطوبت مزاج، امور دیگری نیز در قوت و یا ضعف حافظه دخالت دارند. یکی از آن امور، عدم پراکندگی و اشتغال نسبت به محیط اطراف است. یعنی آنان که اشتغال بیشتری نسبت به محیط اطراف خود دارند و نسبت به مسائل گوناگون پراکنده شده‌اند و یا اینکه صاحب حرکات و جنب و جوش بیشتری می‌باشند، از ضعف قوه‌ی حافظه برخوردار خواهند بود. زیرا حفظ و نگه داری مطالب نیازمند آن است که فرد تمرکز بیشتری نسبت به یافته‌های خود داشته و با حرکات و اشتغالات و پراکندگی‌های فراوان، این توحد و تمرکز بر مطالب را از دست ندهد. لذا کودکان، در مقایسه با افراد جوان با آنکه مزاج مرطوب تری دارند ولی از حافظه‌ی قوی‌تری برخوردارند چون اشتغالاتشان کمتر می‌باشد.
غیر از این، موارد دیگری نیز در تقویت حافظه دخالت دارند؛ اموری چون مراعات کردن آداب تغذیه و نیز توجه نمودن به ساعات خوابیدن و برخاستن و… .
و اما نکته‌ی بسیار مهمی که ذکر آن اهمیت دارد این است که به طور کلی تقویت هر قوه‌ای بسته به میزان استفاده از آن قوه می‌باشد. یعنی هرچه مقدار بهره برداری از قوه‌ای بیشتر شود، آن قوه در عمل خود تقویت می‌شود. هر چقدر شخص بتواند با تکرار نمودن، معانی بیشتری را حفظ نماید به همان اندازه قوه‌ی حافظه‌ی او در حفظ معانی تقویت می‌شود.
در آخر ذکر این نکته ضروری است که وقتی گفته می‌شود هر بطنی از دماغ مربوط به کار قوه‌ای خاص است، بدین معنی است که در آن موطن خاص سلطنت با قوه‌ای خاص می‌باشد، نه اینکه در آن موطن قوای دیگر در کار نباشد. مثلاً در مقدم بطن اول دماغ که جایگاه حس مشترک است متصرفه نیز در کار است، اما سلطنت این موطن با حس مشترک است.

کتاب : عالمی که انسان نام گرفت
نویسندگان: سید رسول کاظمیان نژاد , محمد موحدی پور , سید ایمان منبتی

ادامه دارد…

دیدگاهی بنویسید

مطالب مشابه

عالمی که انسان نام گرفت
عالمی که انسان نام گرفت
عالمی که انسان نام گرفت
عالمی که انسان نام گرفت
عالمی که انسان نام گرفت
عالمی که انسان نام گرفت