عالمی که انسان نام گرفت قسمت سی و ششم

عالمی که انسان نام گرفت/ گمشده ای به نام دوست – قسمت سی و ششم

 

مهمترین و ضروری ترین علم آن است که برای حیات، نشاط و توانایی انسان، اساسی ترین مطالب را دارا باشد.به همین منظور قصد داریم مطالبی شامل سه بعد انسان شناسی (جسم‌شناسی، ذهن شناسی و روح شناسی)را با زبانی ساده تقدیمتان کنیم. باشد که راه گشا باشد.

 

عالمی که انسان نام گرفت قسمت سی و پنجم

 

هر انسان که قدم در عالم گذارده، در جستجوی دوست، هر لحظه چشم باز کرده. دل ناآرام انسان در امید یک دوست رؤیایی، هر لحظه می‌تپد. این شیفتگی‌ها برای یک دوست نامعلوم را هر کسی می‌تواند از دل خسته‌ی خود پرس ‌و جو کند، اما دلی غبار نگرفته، دلی که با فطرت گامی بیش فاصله ندارد. که هرچه مغز به تنهایی می‌تازد، دل بیشتر به زیر خروارها گِل فرو‌ می رود و ناپدید می‌گردد.
پس باید از دل آگاهان پرسید، آنان که دلی فطرت آگین دارند، انسان‌هایی که با ورودشان هنوز ساکن دریای فطرت اند و غرق در احساس، اینان همان کودکان اند. و آن‌هایی که عقل، تنها راهبر آنها نبوده و بیشتر با بال فطرت پریده اند، اینان همان عالمانند و دیگران، دوستی هایشان، اینقدر وسعت ندارد، که اینان عاقلانند، افسوس هر آنچه در زمین می‌بینیم، عاقلانند، اما عقلِ تنها، عقل دیده‌ها، شنیده‌ها و چشیده‌ها…
چه شگفت است، وقتی که می‌بینیم، عالمان، همان دوستی را دنبال می‌کنند که کودکان با زبان کودکانه به دنبالش می‌گردند.
آری، از آنجا که هیچ احساس نیاز و امیدی، در عالم بی پاسخ نمی‌ماند، قطعاً این گونه دوست‌های رؤیایی را، می‌توان در جایی از این عالم پهناور یافت. پس می‌ارزد که سالها در پیِ دل، به دنبال چنین عشقی در عالم، خیره و منتظر بمانیم، دوستی که بهترین هدیه است از خدا، به بهترین هایش.
شاید تا به حال از کودکی پرسیده باشید که، گمشده‌ی تو کیست و که را از تمام وجود می‌خواهی و او آرام، غرق در احساس گفته باشد: 
دوست رؤیاهای من این گونه است …
۱- کسی‌که اهل دوستی باشه و باب آشنایی رو خودش باز کنه، خودش رو برام درست معرفی کنه و اصالت داشته باشه.
۲- به دعوت و برنامه‌ام بیاد، گرچه برای برنامه هاش ارزشی قائل نبودم و اونو فراموش کردم.
۳- ما رو کسی حساب کنه و توی دلش جای مخصوصی برای من داشته باشه و سرش شلوغ نباشه.
۴- اینکه اگه یه روزی احساس کنه که دوستی‌ام با اون فقط برای استفاده یا تفریح خودمه، نه اینکه واقعاً دوستش داشته باشم، بازم روشو ازم بر نمی‌گردونه.
۵- شرایط و ناراحتی منو هم در نظر بگیره.
۶- منتظر دیدارم باشه و هر روز چند بار احوالم رو بپرسه و نازم رو بکشه.
۷- بی‌محلی‌ها و لوس بازی هام رو به یادم نیاره که شرمندش بشم، در عوض خوبیم رو جلوی چشمم بیاره و بعداً با محبت بدی هام رو بهم تذکر بده، خیرخواهم باشه، اگرچه ازش قهر کردم، بازم عین دوست‌های خیلی خوبش بهم نگاه کنه.
۸- هر موقع صداش می‌زنم بیاد پای حرفام، با اشتیاق گوش کنه، به حرف‌هام علاقه داشته باشه، ناراحتی هام رو باهاش در میون بذارم، حتی شکایت‌هام رو دوست داشته باشه، گرچه که از خودش شاکی باشم. باهاش راحت باشم.
۹- هر جور که راحت ترم بذاره صداش بزنم، هر وقت بخوام بتونم باهاش تماس بگیرم. در دسترس باشه.
۱۰- دوستی که بذاره خیلی وقت‌ها تو خلوت هامون، دوتایی حرفامون رو به هم بگیم و کسی دیگه رو راه نده.
۱۱- کسی که براش فرق نکنه کجا با هم قرار ملاقات بذاریم و هم دیگه رو ببینیم، از صمیم قلب اون برای من باشه و من برای اون.
۱۲- منو عین یکی از خودشون حساب کنه، باهاش غریبی نکنم.
۱۳- هرچی داره برام خرج کنه و کم نذاره، دست و دل باز باشه، از چیزهایی که دارم، بی نیاز باشه (من به اون نیازمند باشم تا اون به من)، دوستیش حرفی نباشه، برام هر کاری می‌تونه بکنه.
۱۴- کسی باشه که هرچی بخوام بتونم ازش سؤال کنم، هرچی بخوام برام توضیح بده، بی حوصله نباشه، اهل علم روز باشه، حتی روحیّات منو خوب بشناسه، طوری که احساس کنم تمام وجودم توی دستشه.
۱۵- کسی که مشهور هم باشه، دوستی با اون معروفم کنه، بهم شخصیت بده. متحولم کنه، روم تأثیر بذاره، تا یکی مثل خودش بشم.
۱۶- کسی باشه که به خاطر دوست داشتنش، اگه توی کاری که صلاحم هست و من نمی‌فهمم، مجبورم هم کرد، ازش دلخور نشم. کارهایی که به سودم هست، با دلیل بهم بگه، راهنمایی‌ام هم بکنه، خلاصه هرچی ندونستنش بیچاره‌ام می‌کنه بهم یاد بده.
۱۷- توی شکست‌ها و بن بست ها، توی سرم نزنه، بجاش امیدوارم کنه، درباره‌ام بی تفاوت نباشه، اون چیزهایی که باعث خستگی و دلگیری و عصبانیت و کسالت و غصه میشه بهم راهنمایی کنه.
۱۸- از من توقع زیادی نداشته باشه، کاری که در توانم هست رو به من بده. این جوری دیگه جای عذری برای قهر باقی نذاره.
۱۹- اهل آشتی باشه، اگه یه موقعی دعوامون شد، بدونم هنوز دوستم داره و بهم لبخند می‌زنه، اینطوری نباشه که فقط اون موقع‌هایی که بهش خوبی می‌کنم و هواش رو دارم بهم خوبی کنه، خوبیش همیشگی باشه.
۲۰- کسی که جلوی بقیه خرابم نکنه و اشتباهاتم رو بپوشونه، پیش بقیه‌ی دوستام از من تعریف کنه و بهم احترام بذاره.
۲۱- کسی که از من تعریف بکنه ولی نه الکی، اگر اشکالی هم توی کارهام می‌بینه صادقانه بهم بگه تا بقیه از من فراری نشن و از من نرنجن، زیاد پر و بالم نده که مغرور بشم، جلوی بلند پروازی‌های الکی‌ام رو بگیره. قدرم رو بهم بشناسونه.
۲۲- اونقدر بهش نزدیک باشم که هرچی رو که حتی به نزدیکترین و بهترین دوستام نگفتم، به اون بگم، حتی از بی مهری خیلی از اونایی که فکر می‌کردم از همه بهم نزدیکترن، پیش اون شِکوه کنم و یک کمی سبک بشم.
۲۳- کسی باشه که هر کسی دلش بخواد از اون صحبت کنه، همیشه ازش تعریف کنن، نه فقط با من که با دلم دوست باشه، اصلاً نتونم درباره‌ی اون فکر بدی کنم، کسی که بخوام فکرم همیشه مشغول اون باشه.
۲۴- کسی که دلسوزم باشه و واقعاً دوستم داشته باشه، برام غصه بخوره، خلاصه مهربونیش بی نهایت باشه.
۲۵- در عین دوست داشتنی بودن، هیبت هم داشته باشه، پر دل و جرأت باشه ولی مهربون.
۲۶- همه جوره بتونم بهش اطمینان کنم، کسی که آدم، مطمئن باشه اگه براش کاری بکنه، ضایع نمی‌کنه و قدر دونه.
۲۷- کسی که درکم کنه، با داشتن دوستی مثل اون احساس کمی نکنم که جای دیگه‌ای برم، جلوی هیچ کس کم نیارم، اون هم حرف دلش رو راحت به من بگه.
۲۸- به قول بچه‌ها آخر هرچی دوستی باشه، به من ابراز کنه که منو خیلی دوست داره.
۲۹- منو بزرگ حساب کنه، عین یک هم سن و سال، هم زبون من باشه، کسی که همه جا حرفش خریدار داشته باشه.
۳۰- کسی که برای کارهاش منت نذاره و توقع جبران هم نداشته باشه، صادقانه کار کنه، ولی لوس و پر توقع و تنبل هم بارم نیاره.
۳۱- بهم اعتماد داشته باشه، اگه مجبور شدیم ظاهراً از هم دور باشیم، دوری ما دوستیمون رو کمرنگ نکنه، برام حتماً نامه بنویسه، کسی‌که اگه کسی بخواد اونو از من بگیره و به جاش همه‌ی دنیا رو بده، قبول نکنم. زیبا باشه، کسی که هر کسی می‌خوادش، مگه اینکه دیوونه باشه و اون رو دوست نداشته باشه…
۳۲- کسی که…؟!!.
اما…تا کی قرین حقیقت شود مجاز ما…؟
… آری، اشتیاق به چنین دوستی را، هر لحظه در وجودم احساس می‌کنم و آنچه را که از دریای فطرتِ عالمان شنیده‌ام در خود جستجو می‌کنم، این چنین دوستی را گاه گاهی در تنهایی قلبم دیده ام، او را همیشه حاضر می‌بینم.
آری، این خدای من است و هر کسی که دوستی با خویش را از سر بگیرد.
خدایا! تو را بوسیله‌ی خودت شناختم…بِکَ عَرَفتُکَ، تو را بوسیله‌ی خودت شناختم و شروع آشنایی‌ام با خودت بوده.

و أنتَ دَلَّلتَنِی عَلَیکَ، و تو خودت مرا در این راه راهنما بوده ای.
و دَعَوتَنِی إلَیکَ، و خودت مرا خواندی و مرا به طرف خودت کشاندی.
و لَولا أنتَ لَم أدرِ ما أنتَ، اگر تو نبودی نمی‌فهمیدم تو چه هستی و اگر تو در این میانه کاری نمی‌کردی شناختنت غیر ممکن و محال بود.
الحَمدُ لِلّه الَّذی أدعُوهُ فَیجِیبُنِی وَ إن کُنتُ بَطِیئاً حِینَ یدعُونِی، بهترین سپاس برای یگانه‌ای است که می‌خوانمش و او بی تأمل پاسخم می‌دهد گرچه که در دعوت‌هایش به اکراه پاسخش را داده ام.
الحَمدُ لِلّهِ الَّذِی أسئَلُهُ فَیعطِینِی وَ إن کُنتُ بَخیلاً حِینَ یستَقِرضُنِی، شکرانه‌ام برای محبوبیست که با خواستنم عطاء می‌کند حتی بعد از این که کمترین هدیه‌ای را هم به خاطر او نداده ام.
الحَمدُ لِلّهِ الَّذی اُنادِیهِ کُلَّ ما شِئتُ لِحاجَتِی، حمد و سپاسم برای هم نوائیست که هر زمان که بخواهم صدایش می‌زنم و در هر مکانی که راحت باشم برای بازگو کردن اسرارم با او خلوت می‌کنم؛ اوست تنها کسی که مرا برای خود خرج نمی‌کند و من دوست دارم فقط مال او باشم.
و أخلُو بِهِ حَیثُ شِئتُ لِسِرِّی بِغَیرِ شَفِیعٍ فَیقضِی لِی حاجَتِی، ستایشم برای عزیزی است که برای رازهایم، هرگونه که بخواهم با او خلوت می‌کنم و او بدون هیچ واسطه‌ای همراهم می‌شود، آری با او راحتم.
یا أکرَمَ مَسئُولٍ سُئِل،‌ای کریم ترین کسی که خود را در معرض خواستن‌ها قرار می‌دهی، هر لحظه بیشتر از لحظه‌ی قبل.
الحَمدُ لِلّهِ الَّذی لا أدعُو غَیرَهُ وَ لَو دَعَوتُ غَیرَهُ لَم یستَجِب لِی دُعائِی، حمدم برای دوستیست که غیر او را نمی‌خوانم چرا که هر کس غیر او را خوانده‌ام فقط به اندازه‌ی خودش جوابم را داده است.
الحَمدُ لِلّهِ الَّذی لا أرجُو غَیرَه وَ لَو رَجَوتُ غَیرَهُ لَأخلَفَ رَجائِی، شکرم برای کسی است که به غیر او در من امیدی نیست که هرچه به غیر او امید داشته‌ام همه را بر باد رفته می‌بینم.
الحَمدُ لِلّهِ الَّذی وَکَلَنِی إلَیهِ فَأکرَمَنِی وَ لَم یکِلنِی إلَی النّاسِ فَیهِینُونِی، همه‌ی وجودم برای پروردگاریست که پشتوانه‌ای غیر او را سست دیده‌ام و ناپایدار و دیگر به غیر او تکیه نمی‌کنم که اوست تنها کسی که گرامی‌ام می‌دارد و تنها حامی‌ام می‌گردد.
الحَمدُ لِلّهِ الَّذی تَحَبَّبَ إلَیَّ وَ هُوَ غَنِی عَنِّی، تمام سپاس خود را برای مهربانی می‌دانم که نغمه‌ی دوستی سر می‌دهد و از هر نعمتش سرود دوستی می‌تراود در حالیکه او هیچ نیازی به من ندارد.
الحَمدُ لِلّهِ الَّذی یحلُمُ عَنِّی حَتَّی کَأنِّی لا ذَنبَ لِی، معشوقی را می‌ستایم که اشتباهاتم را می‌پوشاند و خوبی‌هایم را که خود او به من عطاء نموده است بین مردم نشر می‌دهد، او آبرو خواه من است و به اندازه‌ای که او مرا می‌خواهد من خواهان خود نیستم.
أنتَ الجَوادُ بِالعَطاءِ قَبلَ طَلَبِ الطّالِبِین، خدای من، افعال تو مرا سرگشته و شیدایم کرده، تو هستی که جود و بخششت فرو می‌ریزد قبل از اینکه طلب کنندگان این سرشاری‌ها را طلب کرده باشند تو هستی که اوج آنچه را می‌توانستم از تو بخواهم به من عطاء کرده ای.
فَرَبِّی أحمَدُ شَیءٍ عِندِی وَ أحَقُّ بِحَمدِی، تو بهترین و صمیمی ترین دوستی هستی که به دست آورده‌ام و لایق‌تر از هر کس به ستایش خودت هستی.
لَکَ العُتبَی لَکَ العُتبَی حَتَّی تَرضَی، از کم گذاشتن من و همراه نبودنم هرچه بگویی پذیرفته است بگو اما به این که با من بمانی راضی شو، خدایا فقط تو هستی که باید عتاب کنی. عتاب کردن و سرزنش نمودن فقط برای توست تا از یکایک اعمالم راضی شوی، تا رضایت تو را نبینم روی نشاط و خوشی را نمی‌بینم.
یا مَن إذا سَئَلَهُ عَبدٌ أعطاهُ،‌ای کسی که اگر از او بخواهم بدون وقفه به من می‌دهد اگرچه نفهمیده کم خواسته ام، او خودش را به من می‌دهد.
یا مَن فَضلُهُ عَمِیم،‌ای بخشنده‌ای که عنایت و فضلت عمومی است و با هر کس با هر ظاهر و باطنی همنشینی می‌کنی و‌ای کسی که گناه و عصیان من موجب پاسخ ندادنش به من نمی‌شود.
و إذا أمَّلَ ما عِندَهُ بَلَّغَهُ مُناهُ،‌ای کسی که در پی آرزوهایم بیشتر از من پیگیر است.
و إذا أقبَلَ عَلَیهِ قَرَّبَهُ وَ أدناهُ،‌ای مهربانی که با من به گونه‌ای شروع کرده‌ای که احساس می‌کنم از ازل می‌شناسمت.
و إذا جاهَرَهُ بِالعِصیانِ سَتَرَ عَلَی ذَنبِهِ وَ غَطاهُ، و آنگاه که خود را عالم‌تر از تو خوانده‌ام و تمام زندگی‌ام را خود خواهانه و جاهلانه گذرانده‌ام باز هم تو در حیرانی‌ام از انحرافم چشم پوشی نموده ای.
و إذا تَوَکَّلَ عَلیهِ أحسَبَهُ وَ کَفاهُ،‌ای محبوبی که وجودم را سرشار از احساس، عقل و رشد می‌کنی و در وجودم ذره‌ای جای خالی برای نیاز به دیگری نمی‌گذاری.
و شَغَلَنِی عَن ذِکرِ مَحامِدِکَ تَرادُفُ عَوائِدِکَ، زیاد بودن ستودگی‌هایت سرگرمم نموده و به دنبال هم درآمدن نعمت‌هایت مرا از انتشار نیکی‌هایت خسته و ناتوان ساخته است.
اللّهُمَ أورِدنا حِیاضَ حُبِّکَ وَ أذِقنا حَلاوَهِ وُدِّکَ وَ قُربِکَ، خدایا باز هم بیشتر از پیش ما را بر سرچشمه‌ی جوشان محبتت وارد نما و شیرینی دوستی‌ات را بر جان مشتاقمان بچشان.
و أنتَ لا غَیرَکَ مُرادِی وَ لَکَ لا لِسِواکَ سَهَرِی وَ سُهادِی، آری تو، نه غیر تو تمام هدف من است و برای تو نه غیر حضرتت بیدار خوابی‌ام را قرار داده ام.
و إلیکَ شُوقِی وَ فِی مُحَبَتِّکَ وَلَهِی،‌ای معشوق من شوق و هیجانم به سوی توست و شیدایی و تشنگی‌ام میلی جز به سوی محبت بیکران تو ندارد.
وَ جَوارِکَ طَلَبِی وَ قُربِکَ غایهُ سُؤلِی، پروردگارا هم جواری و هم نشینی تو را می‌خواهم و الفت و صمیمیت با تو تمام آرزوی من است.
وَ فِی مُناجاتِکَ رَوحِی وَ راحَتِی، در یک لحظه با تو بودن امید عالمیان در من موج می‌زند و زندگی در من غرق می‌گردد در این لحظه‌هاست که تاریکی غصه‌ها از من رخت برمی‌بندد.
فَکُن أنِیسِی فِی وَحشَتِی وَ لا تَقطَعنِی مِنکَ یا نَعِیمِی وَ جَنَّتِی،‌ای مهربانترینم پس آن چنان که تا حال رفیق خلوت‌ها و تنهایی‌هایم بوده‌ای در هر وحشتی انیسم باش و برای این دوستی پایانی قرار مده.
أسئُلُکَ حُبَّکَ وَ حُبَّ مَن یحِبُّکَ وَ أن تَجعَلَکَ أحَبُّ إلَی مِمّا سِواک، از تو هدیه‌ی دوستی‌ات را می‌خواهم، دوستی با دوست داشتنی‌هایت را و تو را می‌خوانم تا زیباترین جلوه‌ی خودت را به قلبم نشان دهی و دیگران را برای دیگران بگذاری، برای من جلوه نما که من دست بردار تو نیستم.
وَ امنُن بِالنَّظَرِ إلَیکَ عَلَی وَ انظُر بِعَینِ الوُدِّ وَ العَطفِ إلَی، بر من منتی بگذار و نگاهم کن، این گونه بزرگترینم و با نگاه مهربانی و دوستی‌ات مرا غرق در بحر عواطفت کن.
الهی لَیسَ لِی وَسِیلهٌ إلَیکَ إلّا عَواطِفَ رَأفَتِک، پروردگارا اگر اشاره‌ی تو نبود من بهانه‌ای برای به سوی تو آمدن نداشتم و تنها انگیزه‌ام برای حرکت به سوی تو محبت‌ها و اشاره‌های پی در پی توست.
الهی لَولا الواجِبُ مِن قَبُولِ أمرِکَ لَنَزَّهتُکَ مِن ذِکرِی إیاکَ عَلَی أنَّ ذِکرِی لَکَ بِقَدرِی لا بِقَدرِک، اگر امر به ذکر گفتن نمی‌کردی نامت بر زبانم جاری نمی‌شد که ذکر من به اندازه‌ی تحمل من است نه به اندازه‌ی صفات بی نهایت تو.
الهی فَاجعَلنا مِنَ الَّذینَ تَرَسَّخَت أشجارُ الشُّوقِ إلَیکَ فِی حَدائِقِ صُدُورِهِم وَ أخَذَت لَوعَهُ مَحَبَّتِکَ بِمَجامِعِ قُلُوبِهِم فَهُم إلی أوکارِ الأفکارِ یأوُونَ وَ فِی رِیاضِ القُربِ وَ المُکاشَفَهِ یرتَعُونَ وَ مِن حِیاضِ المَحَبَّهِ بِکَأسِ المُلاطَفَهِ یکرَعُونَ وَ شَرائِعَ المُصافاتِ یرُدُّونَ قَد کَشَفَ الغِطاءُ عَن أبصارِهِم،‌ای خدا ما را از آن بندگانت قرار ده که نهال‌های شوق در باغ دل هایشان سبز و خرم گشته و سوز محبت سراسر قلب آنها را فرا گرفته است از آن رو آنان در آشیان‌های افکار عالی انس نشیمن ساخته و در باغ‌های مقام قرب و شهود می‌خرامند و سرچشمه‌ی محبتت، با جام لطف می‌آشامند و در جویبار صفا درآمده در حالیکه پرده از مقابل چشم هایشان برافتاده.
و خداوند می‌دانست، هر کسی آشنایش گردد، طاقت فراقش را نخواهد داشت و دست از جان خواهد شست و تمامی لذت‌های زمین را به یک دانه‌ی جو نمی‌خرد.
او خوب می‌دانست، عاشقش شدن همانا و آواره‌اش شدن همانا… و عاشق، دوری نمی‌تواند و هر لحظه غرق شدن در محبوب را می‌خواهد. او اراده نمود انسان‌ها در جهل تمام وارد دنیا گردند، تا هر که کودک باقی ماند، او را نخواند.
او غریبانه خواست تا پنهان بماند، مظلومانه خواست تا نعمت را بنوشند و هر لحظه کفرش را بگویند، او خواست تا بسیاری نشناسندش تا این دنیا باز هم بچرخد، او خواست تا بسیاری شیفته‌اش نگردند تا زندگی‌ها همچنان برقرار باشد، او خواست تا پیری و دانایی در آخر عمر باشد تا انسان در جوانی، همسر و فرزند و دارائی‌اش را رها نکند، او می‌خواست مردم فقط لفظی از او را بدانند تا سرگردان بیابان‌ها نگردند، او می‌خواست لذت ذکرش از همان ابتدا آشکار نگردد تا هر کسی پایبند گوهر محبتش نگردد و شیطان ناخواسته، به اراده‌ی آن مهربان جامه‌ی عمل پوشاند و لطف‌های او را به نام دیگران تمام کرد.
او نافهمیده خواستِ خدا را در عالم رقم زد و خود، نفهمید که او خود را پنهان می‌خواهد، که با خلقش بسوزد و بسازد. آری این گونه انسان نعمت‌های بی‌دریغ خداوند را مُلک دیگران داشت و عبادت و حالش را زحمت خویش فرض نمود و فهمش را استعداد ذاتی‌اش دید و اضطرابش را بدِ روزگار خواند و نگفت دریای متلاطم وجودم خواهان چیست؟ و غمخوار کیست؟
آری قطره را دیدند و ابر را نه، این گونه با هر کسی عقد دوستی بستند و با خدایشان نه، شیرینی گرما را احساس کردند ولی خورشید را از کثرت وضوحش ندیدند و این گونه هر کسی را سپاس گفتند و خدایشان را نه، برگ‌های زیبا را خیره شدند، اما در ریشه‌ها نه، این گونه بود که شاعرانه وصف هر کسی را نمودند و ذکر خدایشان را نه.
اما… او می‌دانست این دلسوزی‌های مخفیانه خیلی پنهان نمی‌ماند و زیرکان عالم باز هم در گذران زندگی، به سویش راهی می‌یابند و کمی از شراب جذبه‌اش می‌نوشند.
آری آنها سرگردان بیابانِ دل شدند. فکر، خوراکشان شد و ذکر شربتشان، آنها شَمیمی از خدا را بوئیدند و مست گردیدند، پای ذکرش ماندند تا لذتش را چشیدند، پای فرمانش گردن نهادند، تا بویی از آن پنهان گرفتند و روحشان خروشان شد، گاه می‌نمود که نزدیک است از کالبد تن، سر به بیرون کشد و جسم را به گوشه‌ای اندازد و در هوای محبوب به پرواز درآید.
آری خداوند این‌ها را نیز می‌دانست، اما چه چاره کند با کسانی که شیفته‌ی مهرش شدند و محبت، بغضِ گلوگیرشان شده، و شبنم‌های جاری بی اختیار، شرب مدامشان گشته.
آری خدای رحیم، جمع نمود، اوج جلوه‌هایش را در نورهایی که سُلاله بودند، آن‌قدر از صفات بی‌حد و حصرش در آنان جاری نمود که دیگر هیچ کسی در زمین غریب نماند و هیچ کسی در هوای خالق، زودتر از موعد به پرواز درنیاید. آری خداوند همان را فرستاد، که تمام فطرت‌های زلالِ کودکانه، با آن شور بگیرند، همان کسی را که عالمان در حضورش، زبانِ کودکانه‌ی فطرت بگشایند، فرستاد همان را که هر دلشکسته‌ای در هر جای عالم او را در عمق دلش احساس کند، گرچه که عقلش با او غریبه است و هر که دل داشت، در آنها دلدار را ببیند، آنها بقیه‌ی خدا بودند در رحمت و علم و قدرت و حیات و بقیه‌ای از خدا که فرشتگان هم در فهمش درمانده گشتند، تا جایی که گفتند، همه را خوانده ایم و عالِم گشته ایم اما امام را نخوانده‌ایم، که عشقش فراتر از قلب ملکوتیان است و ذره‌ای از علمش جاری بر قلب جبرئیل، بازوی قدرتش معلم عزرائیل است و نَفَس مسیحائی‌اش زنده کننده‌ی اسرافیل و از چشمه‌ی اراده‌اش هر لحظه میکائیلِ مقرب، جرعه نوش و بی اراده است.
آری، آن زمان که امام ملکوت را کمی تنها می‌گذارد و توجهی به زمینیان می‌کند، باران اشک ملکوتیان بدرقه‌اش می‌نماید و ترنم نوایشان عالم را پر کرده است که‌ ای سُرور ملکوتیان، ذکر گفتن ما هم به یُمن توست. آنان که از چشمه‌ی لبان تو شربت ذکر را نوشیده و تا ابد پا بست نام خالق گشته اند.
آری، امام بهانه‌ی فرود آسمانیان به زمین است، محبتش ضامن روزی کافران است و دلسوزی‌اش ساتر ذنوب فاجران. پس امید است، که از شمیمش ما هم بهره‌ای بریم، که این خوان و سفره عمومی است و می‌بینم هرکه وارد بر این دنیا گشته بر سر این خوان نشسته است. امام شکوه زندگی و بهانه‌ی بندگی است، امام معلم بودن است و نهایت شدن، اوست کتاب بی منتهای آفرینش… .
امام فراتر از افکار و اوهام است، پس اشک بریز و دل بشوی، شاید بسان ملکوتیان، کمی از شأنشان را در دلت معنا کنی.
امام روح نغمه‌های پرندگان است، که به عشقش کوچ می‌کنند و گاه به عشقش تا به صبح در سکوتند. امام شوق هر گیاه خسته‌ای است که به امید تابیده شدن نور شیرین هدایتش، سر از خاک تیره برمی دارد. امام، عالَم را اصل و جهان را دل، امام دریای عشقی است که برادر می‌نماید، امام شوق توبه‌ی من است، امام نشاط حیِّ‌علی‌خَیرِ‌العَمَل است، امام دوست پنهان و آشکار من است، امام صمیمی تنهایی من است، امام خلسه‌ی پرواز من است، امام است تنها کسی که مرا آواره‌ی دلم می‌کند، و هم اوست تنها کسی که مرا حیران نشسته‌ی شبهای تارم می‌کند، بگذارید فراموشش کنیم که محبتش رسواگر است، مگر می‌شود به او فکر کرد و اشک جاری نکرد، مگر می‌شود میان دل در آغوشش کشید و از خواب‌های خام، بی خواب نشد، مگر می‌شود او را فهمید و بیچاره‌اش نشد، امام در چشم می‌نشیند و چشمم عالَم بین می‌گردد، امام در گوشم زمزمه‌ای می‌کند و بعد آن ذکر عالمیان را می‌شنوم…
امام بر دشمنش گریه می‌کند، چگونه بر دوستش دل نمی‌دهد؟! امام که حیوان را دعا می‌کند چگونه بر محبان صَلا نمی‌زند؟!
خدایا! مهربانا… لذت حضورش را فقط تو در دلم نهادی و از دنیاییان بی نیازم نمودی، خدایا خودت اراده نمودی، هر آن کس که او را نفهمیده، عاشقش نگردد و او را این گونه امامی نباشد، که سهم او فقط مردن در جاهلیت است.
الهی، همه آمدند و رفتند و بار دنیا را بربستند و من همچنان با او زمزمه می‌کنم، وای که چقدر دیوانه‌اش گشته ام. همه به نای و نوایی رسیده اند و من آواره‌تر گشته ام، همه قصه‌ی دوست را افسانه خوانده اند و من دوباره خوانِ این افسانه ام، همه، امام دیگران گشته اند و من هنوز مجنون این امامم.
حال که بیچاره‌اش شده‌ام از خدا خواسته ام، تا ابد بیچاره‌اش بمانم، من بهشت را نمی‌دانم، جهنم را نمی‌فهمم، اما دوست، با دلم عجین گشته و از من، تاب و تبم را ربوده.
آری، آنکه امام را شناخت دنیا را چه کند…؟!

کتاب : عالمی که انسان نام گرفت
نویسندگان: سید رسول کاظمیان نژاد , محمد موحدی پور , سید ایمان منبتی

ادامه دارد…

دیدگاهی بنویسید

مطالب مشابه

عالمی که انسان نام گرفت
عالمی که انسان نام گرفت
عالمی که انسان نام گرفت
عالمی که انسان نام گرفت
عالمی که انسان نام گرفت
عالمی که انسان نام گرفت